عزاداری در اسارت

یا شروع ماه محرم ،اردوگاه حال وهوای خاصی به خود می گرفت ...
عزاداری در اسارت

یا شروع ماه محرم ،اردوگاه حال وهوای خاصی به خود می گرفت ،تا آنجایی که عراقی ها هم این مسأله را درک می کردند وطبعاً تدابیری هم برای مقابله با این مسأله در نظر می گرفتند.از جمله این تدابیر تزریق واکسن به بچه ها بود.واکسنی که هیچگاه متوجه تشدیم ،برای مقابله با چه بیماری بود واز آنجا که هر ساله ،یکروز قبل از تاسوعای حسینی بلا استثناء به همه اسرا تزریق می شد،بچه ها به آن واکسن ضد عزاداری می گفتند!چرا که این واکسن دو سه روز همه را از پا در می آورد ودر تب ولرز شدیدی فرو می برد.

البنه بچه ها دست بردار نبودند وقضای عزاداری را در روزهای بعد به جا می آوردند!با اینکه با شروع ماه محرم هر آسایشگاه مراسم سینه زنی ونوحه خوانی را هر شب بر پا می کرد؛ولی هرچه به تاسوعا وعاشورا نزدیکتر می شدیم وعده های عزاداری و زمان آن بیشتر می شد.مسائل امنیتی را هم باید رعایت می کردیم وبا به کارگماردن چند تا از بچه ها در پشت پنجره های آسایشگاه ،مواظب بودیم که سربازهای عراقی به ما شبیخون نزنند،با این حال یک شب که بچه ها گرم عزاداری وسینه زنی بودند،فرمانده اردوگاه با تعداد زیادی از سربازهایش به یکباره در آسایشگاه را باز کردند وبه داخل هجوم آوردند.

بچه ها برای چند ثانیه در حالیکه جاخورده بودند دست از سینه زنی برداشتندولی ناگهان یک«یاحسین» از میان جمعیت شنیده شد وهمگی به «یا حسین»گفتن و سر وسینه زدن فرمانده عراقی هم هرچه فریاد زد که ساکت باشید ،بچه ها توجهی نکردند و همچنان ادامه دادند.

راستش خودمان هم باورمان نمی شد که اینطور جلو عراقی ها ایستاده وعزاداری می کنیم فرمانده عراقی هم که درمانده شده بود،آمد جلو یکی از بچه ها وشروع کرد به استهزاءاو،این برادر عزیزمان هم باصدای بلند فریاد زد:«با ابوالفضل»بطوریکه با  شنیدن این فریاد و اسم مبارک حضرت ابوالفضل (ع)عراقی ها دچار ترس شده خیلی سریع آسایشگاه را ترک کردند.