شهید تقدیری فرهاد

زندگينامه

                
شهيد فرهاد تقديري فرزند: ابراهيم، تاريخ تولد: 1341، تاريخ شهادت:22/4/1361

شهيد فرهاد تقديري در تاريخ 1/11/1341 در خانواده اي مذهبي و متدين در شهرستان اردكان پا به عرصة جهان نهاد دوران طفوليت و كودكي خودرا در كانون گرم خانواده مذهبي خود گذراند ودر سن 7 سالگي دردوران ابتدائي تحصيل خودراآغاز نمود و  ....

شهید تقدیری فرهاد

زندگينامه

                
شهيد فرهاد تقديري فرزند: ابراهيم، تاريخ تولد: 1341، تاريخ شهادت:22/4/1361

شهيد فرهاد تقديري در تاريخ 1/11/1341 در خانواده اي مذهبي و متدين در شهرستان اردكان پا به عرصة جهان نهاد دوران طفوليت و كودكي خودرا در كانون گرم خانواده مذهبي خود گذراند ودر سن 7 سالگي دردوران ابتدائي تحصيل خودراآغاز نمود و با موفقيت به پايان برده و سپس مقطع راهنمائي را با جديت تمام به اتمام رسانيد. پس ازآن در دبيرستان ادامه تحصيل داد كه در سال اول دبيرستان وي مصادف باآغاز انقلاب شكوهمند اسلامي در سال 1357 گرديد. كه شهيد عزيز نيز با شوروحرارت زياد در تظاهرات و راهپيمائيها عليه رژيم طاغوت شركت مي نمود تا اينكه در 22 بهمن 1357 در جشن پيروزي انقلاب همگام با عموم مردم شركت نمود. پس از پيروزي انقلاب با جديت زياد در مقطع دبيرستان با اخذ ديپلم فارغ التحصيل شده پس ازآن براي اداي دين خود به كشور خدمت سربازي رفته وبا توجه به روحيه عالي و خوب وي پس از فراگيري آموزش نظامي براي حراست از انقلاب اسلامي و مبارزه با گروهكهاي ضد انقلاب به استان كردستان كامياران اعزام گرديد كه در نهايت در تاريخ 22/4/1361 دردرگيري با گروهكهاي ضد انقلاب به درجه رفيع شهادت نائل گرديد ودر بهشت شهداي اردكان در كنار ديگر شهداي عزيز به خاك سپرده شد.


خاطرات

شهید فرهاد تقدیری

جمعه 23/11/1360
در ساعت 5 صبح با علام بر پا از خواب بيدار شدم پس از آن شروع به خواندن نماز و صرف صبحانه كه شامل مربا بود نمودم چون كه شب قبل نام تعدادي از بچه ها را كه مي خواستند براي مرخصي و استراحت و تفريح به شهر بروند نوشته بودند و نام من نيز در آن ليست بود به همين جهت براي رفتن به شهر آماده مي شدم . مدت مرخصي من 10 ساعت يعني از 8 صبح تا 4 بعد ازظهر بود . در ساعت 8 صبح به اتفاق تني چند از بچه ها سوار ماشيني شديم و از دو آب به زير آب و پل سفيد رفتيم و از آنجا به قائم شهر مسافرت كرديم . در قائم شهر به اتفاق يكي از بچه هاي مشهدي بنام تفريحي پس از مدتي گردش در خيابانها سوار اتومبيل شده و از آنجا به ساري رفتيم . در ساري نيز مدتي گردش نموديم و نزديكهاي ظهربراي تفريح به سينما مولن روز ساري رفتيم و نهار را صرف كرديم . نهار شامل چلو كباب كوبيده بود . پس از صرف ناهار مدتي در خيابانهار ساري و پارك ساري به گردش نموديم . در اين حال با تني چند از بچه هاي ديگر مشهدي بودند برخورد كرديم و مدتي ديگر نيز با آنها به گردش پرداختيم . نزديك ساعت 30/3 بعد ازظهر به دو آب رسيديم . شب پس از خواندن نماز به صرف شام كه شامل خوراك مرغ بود پرداختيم پس از صرف شام حضور و غياب شد و در ساعت 30/9 شب با اعلام خاموشي به تختخواب خود رفته تا به استراحت بپردازم.
شنبه 24/11/1360
در ساعت 5 صبح با اعلام بر پا از خواب بيدار شدم . پس از آنكارد تختخواب به مسجد رفته و نماز را خواندم و سپس به آسايشگاه برگشته و صبحانه را كه شامل 5/1 عدد تخم مرغ بود صرف كردم . پس از آن در ساعت 5/6 در محوطه آسايشگاه جمع شده به محوطه پادگان رفتيم تا مراسم صبحگاهي را انجام دهيم پس از اجراي مراسم صبحگاهي آموزش ما شروع شد . فرمانده گرهان كه سروان ابراهيم فلاح سعيدي قبلا اعلام نموده بود كه آموزشي ما از روز شنبه آغاز مي شود . به همين جهت براي تمرين از پادگان خاج شديم و در خيابان شروع به دو كرديم . سپس به فرمان فرمانده از كوه دوآب كه كوهستان بلندي مي باشد شروع به بالا رفتن كرديم . پس از ساعتي كوهپيمايي به پايين كوه برگشتيم و در محوطه پادگان شروع به نرمش پرداختيم . پس از مدتي دوباره از پادگان خارج شديم و به زميني فوتبالي كه در خارج پادگان قرار داشت رفتيم و در آنجا نيز نرمشهايي شامل دو ،دراز و نشست و كلاغ پر انجام داديم . در ساعت 5/1 بعد ازظهر به پادگان برگشتيم و پس از خواندن نماز و صرف ناهار كه شامل برنج و چلو خرشت بود صرف كرديم . در ساعت3 بعد ازظهر نيز در محوطه پادگان شروع به تمرين كرديم و مراسم شامگاهي را انجام داديم شب نيز سرگروهبان عزيزي به آسايشگاه آمد و مطالبي ايراد كرد و حضور و غياب نمود پس از صرف شام كه آبگوشت بود در ساعت 5/9 شب خاموشي اعلام شد و به استراحت پرداختم .

يكشنبه 25/11/1360
ساعت 5 صبح با اعلام بر پا از خواب بيدار شدم . برفي كه از شب قبل شروع به باريدن كرده بود با شدت تمام مي باريد . پس از از خواندن نماز به آسايشگاه بر گشتم بعد از آن صبحانه را كه شامل مربا بود صرف كردم . در ساعت 5/6 پس از اجتماع در جلوي محوطه آسايشگاه به محوطه پادگان رفتيم و منتظر اجراي مراسم صبحگاهي مانديم . ولي پس از مدتي اعلام شد كه به علت بارش برف كه همچنان در حال باريدن بود مراسم صبحگاهي انجام نخواهد شد به همين دليل همه به آسايشگاه برگشتيم پس از مدتي بنا به دستور ارشد همه در آسايشگاه جمع شديم و سرگروهبان مظفري مطالبي ايراد كردند . اولين كلاس درس ما كه شامل مطالبي درباره رزم انفرادي بود تشكيل شد . ظهر منشي سرگروهبان آچاك (خدمتي) ليست نگهبانان 24 ساعت بعد را آورد و نام من به عنوان نگهبان آسايشگاه 2 در پاس 3 انتخاب شده بودم. در ساعت 3 بعد از ظهر همه به دستور ارشد در آسايشگاه 2 تجمع نموديم و سر گروهبان ابوطالبيان مطالبي ايراد فرمود و حضور و غياب نمود در ساعت 4 بعد از ظهر اولين شيفت نگهباني من شروع شد و من تا ساعت 6 به نگهباني پرداختم شب نيز پس از خواندن نماز و صرف شام كه شام برنج وخورشت قيمه بود صرف كردم و كمي استراحت پرداختم در ساعت 10 شب پاس بخش مرا از خواب بيدار كرد چون كه نوبت به نگهباني من بود و دومين شيفت نگهباني من شروع شد و من تا ساعت 12 شب به نگهباني پرداختم . پس از آن به آسايشگاه خود برگشته و شروع به استراحت پرداختم .
دوشنبه 26/11/1360
امروز صبح ساعت 4 پاس بخشي آسايشگاه مرا بيدار از خواب بيدار كرد چون كه نوبت بقيه نگهباني من بود . به همين جهت من به آسايشگاه نگهباني 2 رفتم و تا ساعت 6 صبح نگهباني خود را ادامه دادم چون كه نگهباني من به اعلام بر پا همراه بود ، به همين جهت من در ساعت 50/4 به سربازان اين آسايشگاه بر پا گفتم . پس از خاتمه شيفت سوم نگهباني به آسايشگاه خود بر گشتم . پس از آن به مسجد رفته و پس از خواندن نماز برگشتم و صبحانه خود كه مربا بود را صرف كردم . در ساعت 5/6 تمام بچه هاي آسايشگاه به فرمان ارشد آسايشگاه جلو در به صف ايستاديم و منشي آچاك (خدمتي) حضور غياب كرد سپس براي اجراي مراسم صبحگاهي به محوطه پادگان رفتيم . وقتي كه مراسم صبحگاهي تمام شد . به محوطه ديگري رفتيم و مراسم نرمش را انجام داديم . سپس به جاي اول برگشتيم . در آنجا سروان ملاح سعيد به اتفاق تني چند از سرگروبانها به منتظر صف بچه ها بر اساس قدشان كردند . پس از تعيين جا اعلام شد كه تا پايان دوره آموزش نظم صف بايد همينطوري باشد . بعد از آن سروان قاسمپور سخناني ايراد كرد و به سؤالات بچه ها جواب داد. در ساعت 15/12 استراحت اعلام شد و ما ها براي صرف ناهار و خواندن نماز به آسايشگاه برگشتيم . نماز را كه شامل پلو خرما بود صرف كردم . در ساعت 3 بعد از ظهر همه به دستور ارشد آسايشگاه همه جلوي محوطه آسايشگاه تجمع نموديم . و به اتفاق به آسيشگاه شماره 2 رفتيم . در آنجا سرگروهبان ( گروهبان دوم ) عليزاده ضمن ايراد سخناني اعلام كرد كه سهميه واكس و قند و صابونهاي رختشويي و ظرف شوئي و سر شويي ما رسيده است ولي بعلت كم بودن آن فقط كفاف 15 روز را مي دهد . هر قوطي واكس را بين چهار نفر تقسيم نموده و سهميه قند هر نفر را نيم كيلو اعلام كرد . و به هر يك از ما يك قالب صابون رخت شويي و يك قالب صابون سر شويي مي رسد .در ساعت 4 چون مي بايست مراسم شامگاهي سرگروهبان واحد (آچاك) اعلام نمود كه هر يك از ما بايد در نظافت خود و آسايشگاه و پادگان كوشش كنيم و كفشها را واكس بزنيم . به همين جهت پس از برگشتن به آسايشگاه شروع به زدن واكس كفشها كردم . شب نيز سرگروهبان واحد ( آچاك) به آسايشگاه آمد و حضور و غياب نمود و سپس شام را كه شامل آبگوشت بود صرف كردم و در ساعت 5/9 شب با اعلام خاموشي به روي تخت خود رفتم تا به استراحت بپردازم.
سه شنبه27/11/1360
در ساعت 5 صبح با اعلام بر پااز خواب بيدار شدم ،نماز را خوانده ، سپس به صرف صبحانه كه شامل لوبيا بود پرداختم . چون نام در ليست مسؤلين نظافت دستشويي بود به اتفاق چند نفر از بچه ها در ساعت 15/6 صبح به نظافت پرداختم . سپس در ساعت 45/6 دقيقه به محوطه پادگان رفتيم تا مراسم صبحگاهي را انجام دهيم . در ساعت 15/8 دقيقه مراسم صبحگاهي تمام شد. از آن پس به بعد برنامه آموزشي ما شروع شد . در اين مراسم سرگروهبان روشندل به اتفاق سر گروهبان رنجبر مرا ازحركت (قدم آهسته) و (به چپ،چپ) و ( به راست،راست) و(رژه) را به ما ياد و تذكر ياد . در ساعت 10 صبح تا 45/10 دقيقه دنبال برنامه قبلي ادامه پيدا كرد . در اين ساعت مجددا به مدت 15 دقيقه استراحت اعلام شد . در ساعت 11 صبح دنباله مراسم رژه ادامه پيدا كرد . در سلعت 12 راحت باش اعلام شد . ظهر پس از خواندن نماز و صرف نهار كه شامل چلو مرغ بود به استراحت پرداختم . در ساعت 45/2 بعد از ظهر براي اجراي مراسم شامگاهي به محوطه پادگان رفتيم . برنامه شامگاهي ما با اجراي تمرين (قدم آهسته ) و چند حركت نرمش همراه بود . در ساعت 15/4 بعد از ظهر مراسم شامگاهي در محوطه پادگان با حضور تمام گروهبانها برگزار شد . ساعت 30/4 دقيقه راحت باشي اعلام شد به همين جهت به آسايشگاه برگشتم . شب نيز طبق هميشه پس از خواندن نماز به صرف شام پرداختم . شام خوراك مرغ بوده در ساعت 9 شب خاموشي اعلام شد و من براي استراحت به رختخواب رفتم.
چهار شنبه 28/11/1360
در ساعت 5 صبح با اعلام بر پا از خواب بيدار شدم . پس از آنكارد تختخواب و نظافت و خواندن نماز به صرف صبحانه كه شامل نان با خرما بود پرداختم . در ساعت 30/6 طبق معمول هميشه براي رفتن به محوطه پادگان و اجراي مراسم صبحگاهي آماده شدم . نكته اي كه از قلم افتاده اين است كه برفي كه از روز قبل شروع به باريدن كرده بود همچنان با شدت هر چه تمامتر در حال باريدن بود و همه جا را سفيد پوش كرده بود پس از رفتن به محوطه پادگان حضور غياب شد و دستور فرماندهي گروهان توسط منشي (خدمتي) قرائت شد . به علت نا مساعد بودن هوا و بنا به دستور سرهنگ دوم نهاوندي معاون سرهنگ درويشي مراسم صبحگاهي انجام نشد و ما به آسايشگاه خود برگشتيم . در اين حال بنا به دستور سرهنگ دوم نهاوندي با فرمان سرگروهبان مجيد ظفري همه در آسايشگاه شماره 2 جمع شديم تا دومين درس نظامي داده شود و دومين كلاس درس تشكيل شد . در اين كلاس مطالبي مربوط به تخمين مسافت و جهت يابي واختفاء و ديده باني و استتار گفته شده در ساعت 30/9 صبح كلاس به عنوان استراحت تعطيل شد و دنباله آن در ساعت 30/10 شروع شد . اين كلاس در ساعت 12 ظهر تعطيل شد . ظهر نيز طبق معمول هميشه پس از خواند نماز به صرف ناهار پرداختيم  ناهار چلو خورشت بود. پس از صرف ناهار به استراحت پرداختيم . در ساعت 30/2 بعد از ظهر بنا به دستور سرگروهبان (آچاك) همه در آسايشگاه شماره 2 تجمع نموديم تا كلاس درس تشكيل گردد . پس از تجمع در آسايشگاه ، بچه ها شروع به سوال كردن درباره مسائل نظامي كردند و سرگروهبان آچاك به آنها جواب مي داد ولي كلاس درس كه درباره رزم انفرادي بود به آن صورت تشكيل نشد . در ساعت 4 بعد از ظهر كلاس تعطيل شد و بچه ها به استراحت پرداختند . شب نيز طبق معمول هميشه پس از خواندن نماز به صرف شام كه شامل خوراك مرغ بود پرداختم . در ساعت 8 شب اعلام شد كه سرگروهبان عليزاده دستور داده اند كه همه در آسايشگاه شماره 2 تجمع نمايند چون كه تعدادي وسايل شخصي و پوشاكي رسيده بود و قرار بود كه بين بچه ها توضيح شود . بنابراين همه در آن آسايشگاه جمع شديم و از روي اسامي اين وسائل را كه شامل كلاه گوشي ، كلاه صحرائي ، گرمكن و زير پوش بود تحويل گرفتم . سپس به آسايشگاه خودم برگشتم و پس از نوشتن يك نامه و چند سطري از خاطرات خود در ساعت 9 شب با اعلام خاموشي به استراحت پرداختم .
پنج شنبه 29/11/1360
در ساعت 5 صبح با اعلام برپا از خواب بيدار شدم پس از آنكار تختخواب و نظافت طبق روال همه روزه پس از خواندن نماز جماعت به صرف صبحانه پرداختم . صبحانه امروز شامل خرما بود . برف كما بيش در حال باريدن بود ولي از شدت آن نسبت به ديروز كاسته شده بود . در ساعت 30/6 دقيقه همه در محوطه پادگان جمع شديم . در آنجا حضور و غياب شد . سپس به جائي كه همه روزه مراسم صبحگاهي انجام مي شد رفتيم . در ساعت 15/7 دقيقه صبح مراسم صبحگاهي انجام شد . در اين مراسم سرهنگ دوم نهاوندي مطالبي ايراد كردندوضمن آن از گروهان ششم (گروهان خودمان) به خاطر نظافت تمجيد و تعريف كردند  و از بعضي گروهانها نيز انتقاد نمود . در ساعت 30/8 دقيقه مراسم صبحگاهي تمام شد . پس از آن به مدت يك ساعت برنامه نرمش انجام شد و ما به نرمش پرداختيم مربي اين برنامه سرگروهبان روشندل بود . سپس به آسايشگاه برگشتيم . در ساعت 30/9 سرگروهبان روشندل به آسايشگاه شماره 2 كه همه در آن تجمع نموده بوديم آمد ودر آنجا مطالبي پيرامون ماموريت خود به هنگام گرفتن گروهباني ايراد كرد . در همين اوايل جناب سروان قاسمپور به آسايشگاه وارد شد و همه به احترام بلند شدند . در اين جا جناب سروان مطالبي پيرامون مرخصي ايراد فرمود و قول داد در هفته هاي آينده به بچه ها مرخصي دهد تا به شهر خود بروند . و ضمنا اعلام نمود كه امروز و فردا چهل نفر از بچه ها براي تفريح و گردش به مرخصي قائم شهر وساري فرستاده مي شوند چون من هفته قبل مرخصي گرفته بودم نام من در آن ليست نبود . در ساعت 12 ظهر بنا به اجازه سرگروهبان نصيري به اتفاق چند نفر از بچه ها به حمام دوآب رفتيم . پس از برگشتن از حمام در ساعت 5/1 بعد از ظهر نهار كه شامل خورشت قورمه سبزي و برنج بود آماده بود و من آن را صرف كردم . پس از صرف ناهار به شستن لباسها مشغول شدم و پس از شستن آنها ، لباسها را روي تخت آويزان كردم تا خشك شود . در اين حال توسط سرگروهبان نصيري حضور و غياب شد . بقييه روز تا شب به اتفاق چند نفراز بچه هاي اردكاني و مشهدي در مسجدگذرانديم تا موقع نماز شد و نماز را به جماعت برگزار كرديم پس از صرف شام كه كوكو سبزي بود به نوشتن چند سطري از خاطرات خود پرداختم در ساعت 5/9 شب خاموشي اعلام شد من به استراحت پرداختم .
جمعه 30/11/1360
طبق معمول هميشه در ساعت 5 برپا زدند تا بچه ها به نماز خواندن بپردازند چون روز جمعه بود و هيچ برنامه اي نداشتيم تصميم گرفتيم كه پس از خواند نماز به استراحت بپردازيم . اما تصميم عوض شد . تختخواب خود را آنكارد كردم وبه مسجد رفتم و پس از ساختن وضو به نماز جماعت پرداختم . پس از بازگشت به آسايشگاه به صرف صبحانه كه مربا بود پرداختم . در ساعت 8 صبح به اتفاق يكي از بچه هاي اردكاني (خليلي) به محوطه پادگان رفتيم و در هواي صاف برروي برفها شروع به قدم زدن نموديم. پس از آن به اتفاق خليلي براي گرفتن چند ساعتي مرخصي به دفتر گروهان ششم مراجعه نموديم . در آنجا سرگروهان نصيري حضور داشتند . پس از اينكه ما تقاضاي خود را اعلام كرديم وي گفت بعلت اينكه تعداد زيادي از بچه ها از گروهان به مرخصي رفته اند و اينكه سطح جاده لغزنده مي باشد و هيچ اتومبيلي و ماشيني در جاده حركت نمي كند و مسافراني (سربازان ) زيادي در كنار جاده منتظر ماشيني ايستاده اند بنابراين بايستي چند ساعت ديگر مراجعه كنيد . پس از خروج از دفتر در گوشه اي از پادگان در پهناي آفتاب نشستيم . در ساعت 5/10 بار ديگر براي گرفتن مرخصي به دفتر گروهان مراجعه نمودم و اين دفعه هم سرگروهبان نصيري اعلام كرد كه ساعت 12 مراجعه فرما . در اين حال چون وقت نداشتم به آسايشگاه بازگشتم و چند سطري از خاطرات خود نوشتم . در ساعت 15/12 دقيقه  ساك خود را برداشتم وبه دفتر گروهان رفتم . در آنجا سركار نصيري حضور نداشت و گفتند كه در دژباني مي باشد به همين جهت به آنجا مراجعه كردم . سرگروهبان نصيري در آنجا به من گفت كه به دفتر برو و سرگروهبان رنجبر در آنجا مي باشد و مرخصي را از او بگير بناچار به دفتر رفتم ولي كسي در آنجا نبود گفتند سر گروهبان رنجبر به بچه ها گفته است كه براي گرفتن مرخصي در ساعت 2 بعد از ظهر مراجعه كنند مدتي در كنار دفتر گروهبان ايستادم در اين وقت سرگروهبان نصيري بازگشت و من تقاضاي خود را مجددا تكرار كردم او به داخل دفتر رفت و برگه مرخصي را براي من نوشت پس از نوشتن آن آنرا براي امضاء به نزد سرگروهبان رنجبر كه در جاي ديگر از دفتر گروهاني بود برد و پس از امضاء به من داد . ساعت مرخصي از ساعت 12 ظهر تا 5 بعد از ظهر بود . در حالي كه من هنوز ساعت 45/12 دقيقه در دفتر بودم . به همين دليل آنرا به سرگروهبان نصيري گفتم و وي گفت همين است و بيشتر از اين نمي شود ضمنا مقصد مرخصي مرا زير تعيين كرده بود . پس از خروج از دفتر گروهان به دژباني مراجعه نمودم پس از ثبت آن و درج مهر بر روي برگ مرخصي ، من از پادگان خارج شدم . چند نفر ديگر از سربازان نيز در كنار جاده بودند . در اين حال يك وانت پيدا شد و ما همه سوار شديم (عقب آن ) پس از طي مسافتي به پل سفيد سپس به زير رسيديم . براي رفتن به حمام و تلفن زدن همانجا پياده شدم ولي پس مراجعه به حمام مشاهده كردم كه آنجا بي نهايت شلوغ مي باشد به همين جهت دوباره سوار ماشين شدم و به قائم شهر رفتم . در آنجا پس طي مسافتي چند خياباني به حمام رسيديم . داخل آنجا شدم و پس از يك دوش گرفتن لباسها را پوشيدم پس از دادن پول حمامي از آنجا خارج شدم در خيابان آدرس شهر را پرسيدم گفتند كه بايد سوار تاكسي شوي و به خيابان تهران بروي . نقطه اي كه از قلم افتاد اين است كه روبروي حمام سينمايي وجود داشت كه فيلم هفت دختر پارتيزان ( كماندو) را نمايش مي داد خواستم بروم و آن را تماشا كنم ولي به علت كمي وقت موفق نشدم . به هر حال سوار تاكسي شدم و تاكسي مرا به مخابرات برد داخل مخابرات عده زيادي از سربازان و مردم عادي در نوبت تلفن زدن نشسته بودند در آنجا با چند نفر از بچه هاي اردكاني كه آنها هم براي تلفن زدن به آنجا آمده بودند ملاقات كردم (از جمله كمالي ، طرقي ، فتوحي ) پس از اينكه مدتي در نوبت نشستم . بالاخره نوبت شدم و تلفنچي اعلام كرد كه من به كابين شماره 2 مراجعه كنم . وقتي داخل آنجا شدم ابتدا با مادرم وسپس با پدرم صحبت كردم در اواسط سخن مكالمه ما قطع شد ومن دو دفعه از تلفنچي تقاضا كردم كه شماره را وصل كند و شماره مجددا وصل شد پس از اتمام مكالمه از كابين خارج شدم و بهاي مكالمه را كه 150 ريال شده بود پرداختم در اين حال ميني بوس در مقابل مخابرات در حال حركت بود به رانده گفتم دو آب گفت كه سوار شويد . ميني بوس پر از سرباز شده بود و به سوي دو آب حركت كرد .در ساعت 5/5 دقيقه به پادگان رسيديم دم دژباني ، دژبان پس از بازرسي ساك من برگه مرخصي من را گرفت و من داخل پادگان شدم غروب بود پس از خواندن نماز شب به آسايشگاه برگشتم و شام را كه خوراك مرغ بود صرف كردم . در ساعت 9 شب خاموشي اعلام شد ومن به رختخواب خودرفتم تا استراحت كنم .
شنبه 1/12/1360
طبق روال در ساعت 5 صبح بر پااعلام شد.(45/4) پس از برخواستن شروع به آنكارد تختخواب و نظافت نمودم . بعد از آن به مسجد رفته و پس از ساختن وضو نماز را به جماعت گذراندم . پس از بازگشت به آسايشگاه به صرف صبحانه كه شامل نان و خرما بود پرداختم در ساعت 5/6 همه در محوطه آسايشگاه جمع شديم سپس به محوطه پادگان رفتيم . در ساعت 7 صبح مراسم صبحگاهي انجام شد و اين مراسم تا نزديك به ساعت 8 ادامه داشت از اين ساعت به بعد برنامه آموزشي ما بود ابتدا ما را به بيرون از پادگان بردند تا بدويم . در طول مسير خيابان شروع به دويدن كرديم و شعار مي داديم پس از را با اين عمل طي كرديم ، بقيه راه را تا پادگان دويديم . پس از رسيدن به پادگان شروع به نرمش كرديم در ساعت 45/8 صبح آموزش به عنوان 15 دقيقه تعطيل شد چون تنفسي بود براي گرفتن نامه سفارشي كه ذكر كردم به دژباني رفتم ، دژبان گفت كه بايد برگه مرخصي بياوريد و سرگروهبان نصيري اعلام كردكه ظهر برو نامه اي را بگير . وقت استراحت كه تمام شدهمه در پشت مسجد تجمع نموديم ولي به علت اينكه بعضي از بچه ها بي نظمي كردند سرگروهبان عليزاده گفت كه يك دور ، دور مسجد را بدو.يد و با شماره 3 به اينجا برگرديد پس از بازگشت اعلام شدكه همه برويد و جلوي آسايشگاه صف ببنديد چون كه مي خواستند كلاس اسلحه شناسي تشكيل دهند . پس از صف بستن در جلوي آسايشگاه همه به آسايشگاه شماره 2 رفتيم در آنجا كلاس درس تشكيل شد اين كلاس توسط سرگروهبان ظفري اجرا شد . در اين كلاس پيرامون باز و بسته كردن اسلحه ژ-3 صحبت شد در اواسط كلاس اعلام شد كه تمام سربازان و افسران گروهان 1 و 6 بايد در مسجد جمع شويم بنابراين همه صف بسته به مسجد رفتيم . در آنجا يكي از برادران روحاني پيرامون نقش و منزلت ارتش و قواي مسلح سخناني ايراد كرد . پس از بازگشت از مسجد در دنباله كلاس طرز باز و بسته كردن تفنگ ژ-3 را عملا به ما نشان دادند اين كلاس در ساعت12 ظهر تعطيل شد پس از اتمام كلاس به اجازه سرگروهبان نصيري به اداره پست رفتم و نامه سفارشي خود را گرفتم اين نامه از پدرم بود و به همراهي نامه عكس از پدرم و بچه هاي برادرم وخواهرم بود . پس از بازگشت به پادگان و خواندن نماز به صرف ناهار كه خرما پلو بود پرداختم . بعد از آن تا ساعت 3 به استراحت پرداختم در اين ساعت همه بچه ها جلوي آسايشگاه به صف ايستاديم در اين حال سرگروهبان عليزاده آمد و اعلام كرد امروز برنامه نظافت عمومي داريد و همه بايد آسايشگاه و زير تختها و محوطه بيرون آنرا تميز كنيد و مدت آنرا يك ساعت اعلام كرد به همين دليل همه شروع به كار شديم در ساعت مقرر سرگروهبان ظفري به اتفاق سرگروهبان مرادي به آسايشگاه آمد و چون آسايشگاه نظافت نشده بود در ابتدا دستور نظافت راداد ولي قبل از نظافتي سخناني پيرامون نظم وترتيب در ارتش و عملكرد خوب ما سربازان براي انضباط ايراد كردند . در آخر نظافت شد و ظمنا آمار گرفته و حضور و غياب شد . در ساعت 30/9 ذقيقه شب خاموشي شد و من براي استراحت به تختخواب خود رفتم .


يكشنبه 2/12/1360
در ساعت 45/4 دقيقه صبح كه بر پا اعلام شد من از خواب بيدار شدم . پس از آنكارد تختخواب و نظافت به مسجد رفته پس از ساختن وضو به نماز خواندن پرداختم . پس از بازگشت به آسايشگاه چون هنوز صبحانه حاضر نبود و مي بايست در ساعت 30/6 جلوي در آسايشگاه جمع شويم بناچار لقمه نان خالي برداشته شروع به خوردن آن كردم موقعي كه در جلوي آسايشگاه ايستاده بوديم صبحانه كه شامل تخم مرغ بود آوردند ولي وقت صرف آن نبود و آن را به بعد از اجراي مراسم صبحگاهي موكول كردند . در آنجا حضور و غياب شد سپس به محوطه پادگان رفتيم تا مراسم صبحگاهي را انجام دهيم اين مراسم تا ساعت 30/8 دقيقه ادامه داشت در اينحال براي دويدن و نرمش به بيرون از پادگان رفتيم و در خيابان شروع به دويدن كرديم . در اين مسير در حال دو شروع به شعار دادن كرديم . پس از طي مسافت زيادي كه نسبت به مسافت پيموده شده در ديروز بيشتر بود دور زديم و دو دفعه به سمت پادگان شروع به دويدن كرديم . نزديك پادگان سروان اسماعيليان كه رهبري گروه ما را در نرمش به عهده داشت فرمان ايست داد و همه ايستاديم در اين حال كلاس تعطيل شد . در ساعت چهار بعد از ظهر براي اجراي مراسم شامگاهي به محوطه پايين پادگان رفتيم و اين برنامه از ساعت 15/4 تا 30/4 دقيقه انجام شد . پس ازآن بعد از يك نوبت رژه به آسايشگاه برگشته و به استراحت پرداختم . و پس از واكس زدن كفشهايم شروع به نوشتن چند سطري از خاطراتم كردم . شب نيز طبق روال هميشه پس از نماز خواندن به صرف شام كه چلو خورشت قيمه بود پرداختم . بعد از شام شروع به دوختن كلاهم كه قسمتي از آن پاره شده بود پرداختم در ساعت 9 شب نيز خاموشي اعلام شد و من براي استراحت به تختخواب خود رفتم .
دوشنبه 3/12/1360
ساعت 5 صبح كه بر پا اعلام شداز خواب بيدار شده پس از آنكارد تختخواب براي خواندن نماز به مشجد رفتم . سپس به صرف صبحانه كه شامل مربا بود پرداختم . در ساعت 30/6 دقيقه پس از تجمع در جلوي آسايشگاه به محوطه پايين رفتيم . در ساعت 15/7 دقيقه الي 45/7 دقيقه مراسم صبحگاهي انجام شد . بعد از آن طبق روال هميشه براي دويدن به خارج از پادگان رفتيم . امروز نيز مسافت زيادي را در حالي كه شعار مي داديم ، دويديم . در اين حال سرگروهبان عليزاده كه همراه ما بود گفت كه همه بايد از كوهي كه در نزديكيمان بود بالا رويم . بنابراين همه شروع به بالا رفتن از آن كوه را كرديم پس از بازگشت دز حالي كه دو دفعه به سمت پادگان در حال دويدن بوديم . سرگروهبان عليزاده گفت كه با سوت شماره 1 دويده و سوت شماره 2 در هر وضعي دراز بكشيد . پس از آنكه مسافتي كه طي مسافت نسبتا زيادي در حدود 2 كيلو متر دور زديم و دوباره به سمت پادگان شروع به حركت كرديم . پس از داخل شدن به پادگان در آنجا شروع به دادن نرمش به ما كردند و اين برنامه توسط ستوان دوم اسماعيليان انجام شد . در ساعت 15/9 دقيقه براي مدت 20 دقيه راحت باش اعلام شد . بنابراين به آسايشگاه برگشتم و به استراحت پرداختم در ساعت مقرر به جاي اولي برگشتم ولي تا ساعت 10صبح سرگروهبان نيامدند . در اين ساعت (ساعت 10 ) برنامه قدم آهسته تمرين شد و همچنين برنامه عقب گرد و پس چندين مرتبه رفتن و برگشتن به علت بي نظمي بعضي از سربازان سرگروهبان آچاك گفت كه همه بايد بدويم و به محض شنيدن سوت شماره 1 در هرحال كه هستيم بايد روي زمين بيفتيم و دراز بكشيم و با شنيدن سوت شماره 2 بلند شويم و به حركت خود ادامه دهيم . اين برنامه در مسافت زيادي انجام شد پس از آن چند حركت ديگر انجام شد و در ساعت 5/12 برنامه براي خواند نماز و صرف ناهار و استراحت تعطيل شد .پس از خواندن نماز جماعت و صرف ناهار كه چلو خورشت قيمه بود به استراحت پرداختم . در ساعت 5/2 بعد از ظهر همه در جلوي آسايشگاه تجمع نموديم . سپس به سوي محوطه پايين پادگان حركت نموديم . در آنجا برنامه ( نظام جمع) و (رژه) و ( عقب گرد ) تمرين شد از ساعت 15/4 تا 30/4 دقيقه بعد از ظهر مراسم شامگاهي انجام شد و چند لحظه بعد از آن استراحت اعلام شد و من براي استراحت به آسايشگاه رفتم . در آنجا ابتدا كفشهايم را واكس زدم سپس به نوشتن چند سطري از خاطرات خود پرداختم . در آخر به دوختن شلوارم كه پاره بود پرداختم . شب نيز پس از برگزاري نماز جماعت به آسايشگاه برگشتم . بعد از مدتي ديگ شام را كه شامل آبگوشت بود آوردند من نيز آنرا گرفته و به صرف آن پرداخنم . نكته اي كه از قلم افتاد اين است كه سرگروهبان ظفري در مراسم شامگاهي اعلام نموده بود كه سخناني با ما دارد و آنرا به شب موكول كرد و ظمنا ساعت آنرا 9 شب اعلام نمود . بنابراين وي ظمن ايراد سخناني گفت كه بايد در موقع دو وحدت ونظم حفظ شود و هيچكس به خودي خود شعار ندهد . جون كه نظم مي خورد . پس از آن دو دفعه به سمت پادگان شروع به دويدن كرديم . در پادگان در محوطه پشت مسجد جمع شديم و شروع به نرمش كرديم . اين برنامه توسط سروان اسماعيليان انجام شد . در ساعت 9 صبح به علت اينكه ما ها صبحانه نخورده بوديم و بخاطر استراحت به مدت 45 دقيقه راحت باشي اعلام شد . به همين جهت به آسايشگاه برگشته و به صبحانه كه تخم مرغ بود پرداختم در ساعت مقرر به محل اول برگشتيم ولي از سرگروهبانها خبري نبود مدتي ايستاديم تا آمدند . پس از حضور آنها و دستورصف به علت اينكه بعضي از بچه ها در اين امر بي نظمي كردند . بخاطر تنبيه ما را كلاغ پر و سينه خيز بردند . سپس به محوطه پادگان جايي كه مراسم صبحگاهي در آنجا انجام مي شد رفتيم و برنامه رژه را تمرين كرديم . پس از مدت زيادي كه برنامه رژه را تمرين كرديم سرانجام برنامه رژه با شمارش را به ما ياد دادند .اين كار توسط سرگروهبان ظفري ، نصيري، رنجبر انجام شد ظمنا سروان قاسم پور نيز حضور داشتند . در ساعت 30/12 دقيقه آموزش تعطيل شد و ما براي استراحت به آسايشگاه رفتيم . پس از خواندن نماز به صرف ناهار كه باقلا پلو با كشمش بود به نوشتن چند سطري از خاطرات خود پرداختم . در همين حال اعلام شد كه نامه هاي بچه ها آمده و ظمنا اعلام شد كه نامه من و چند نفر ديگر از بچه ها سفارشي مي باشد و ما بايد براي گرفتن آن به پستخانه دو آب برويم . ضمن رجوع به آنجا گفته شد كه پست تعطيل است و بايد فردا مراجعه فرماييد . پس از بازگشت به آسايشگاه مشاهده شد كه بچه ها در آسايشگاه شماره 2 جمع شده اند و سرگروهبان ظفري كلاس درس تشكيل خواهد داد به همين جهت دفتر خود را برداشته به آنجا رفتم و سومين كلاس درس ما كه در مورد مختصات و مشخصات و انواع وماموريت تفنگ ژ - 3 بود تشكيل گرديد . در ساعت 30/3 دقيقه بعد از ظهر در گوچه خودمان يعني كوچه 1 همه شروع به نظافت كرده تختها را به وسط آسايشگاه گشيده و به نظافت پرداختيم . راس ساعت 4 به دستور سرگروهبان عليزاده همه به صف شده براي اجراي مراسم شامگاهي به محوطه پايين پادگان رفتيم . پس از اتمام اين مراسم در ساعت 5/4 بعد از ظهر سرگروهبان عليزاده سخناني پيرامون كمبود وسائل استحقاقي ايراد كرد و گفت كه در مورد وسائلي كه موجود نيست وقتي كه وسيله آنرا در اسرع وقت بين ما تقسيم مي كند . پس از ان براي استراحت به آسايشگاه رفتيم . شب نيز پس از نماز به صرف شام گه آبگوشت بود پرداختيم ، در ساعت 30/8 دقيقه شب به دستور سرگروهبان نصيري همه در آسايشگاه شماره 2 جمع شديم در آنجا آقاي محمدي كه يكي از اعضاي دايره سياسي ايدئولوژيك پادگان مي باشد سخناني پيرامون به انحراف كشاندن جوانان در رژيم طاغوت و همچنين نقش ارتش در طاغوت ايراد كرد در ساعت 10 شب نيز خاموشي اعلام شد و به استراحت پرداختم .

سه شنبه 4/12/1360
طبق روال در ساعت 5 صبح بر پا زده شد . پس از آنكارد تختخواب به مسجد رفته نماز را خوانده به آسايشگاه برگشتم و صبحانه هنوز آماده نبود . در ساعت 6 صبح سرگروهبان عليزاده به آسايشگاه آمد و دستور داد كه همه به جزء مسؤلين نظافت داخل آسايشگاه از آنجا خارج شوند . بچه ها كه صبحانه نخورده بودند اعتراض كردند و وي گفت به علت اينكه صبحانه حاضر نيست آنرا بعد از مراسم صبحگاهي و نرمش صرف كنيد بنابراين همه به محوطه پشت مسجد ( روبروي دفتر) رفته در آنجا حضور و غياب شده سپس به محوطه پايين پادگان رفتيم تا مراسم صبحگاهي را انجام دهيم اين مراسم تا ساعت 8 صبح به طول انجاميد پس از اتمام اين مراسم براي دو به بيرون از پادگان و در خيابان شروع به دويدن كرديم پس از طي مسافتي سرگروهبان اشوري دستور داد كه از كوه دوآب كه قبلا نامبرده شد بالا رويم پس از اينكه تا نيمه هاي كوه را بالا رفتيم در حالي كه تمام بچه ها خسته شده بودند دستور برگشت داده شد و از كوه پايين آمده در خيابان شروع به دويدن به سمت پادگان كرديم . پس از ورود به پادگان در محوطه پشت مسجد شروع به نرمش كرديم . پس از اينكه چندين حركت را انجام داديم . در ساعت 9 اين برنامه تمام شد و همه براي استراحت و صرف صبحانه به آسايشگاه باز گشتيم . صبحانه شامل لوبيا بود . آنرا صرف كرده پس از آن به صرف چاي پرداختم . سپس در ساعت تعيين شده به جاي اول برگشتيم پس از صف شدن بچه ها سرگروهبان رنجبر دستور داد كه ما ها از درب عقبي پادگان خارج شويم و به زمين فوتبالي كه در آن نزديكي بود و قبلا از آن نام برده شده بود برويم . بنابراين به سمت آنجا حركت كرديم . در آنجا نرمشها و حركات سختي از قبيل دو ، بدو به ايست، كلاغ پر و چندين حركت نرمش ديگر انجام داديم . در ساعت 5/11 در حالي كه تمام بچه ها خسته بودند دستور بازگشت داده شد . پس از بازگشت در پادگان ، چندين دوره رژه انچام داديم . بعدا چند دقيقه اي راحت باش داده شد . پس از راحت باشي دنباله برنامه رژه وقدم آهسته تمرين شد و اين برنامه آموزش در ساعت 15/12 دقيقه تمام شد . ظهر نيز پس از خواندن نماز به صرف ناهار كه شامل چلو مرغ بود و همچنين صرف چاي پرداختم . در ساعت 3 بعد از ظهر به محوطه پايين پادگان رفتيم در آنجا مدتي برنامه رژه و قدم آهسته تمرين شد سروان قاسمپور و سرگروهبان ظفري نظارت مي كردند . در ساعت 15/4 الي 30/4 دقيقه بعد از ظهر مراسم شامگاهي انجام گرفت پس از اتمام اين مراسم در حالي كه موزيك نواخته مي شود چندين دور رژه و قدم آهسته تمرين كرديم . سپس سرگروهبان ظفري در مورد نظافت تذكر داد و دستور راحت باش داده شد . در ساعت راحت باشي به واكس زدن پوتينهايم پرداختم و نيز چند سطري از خاطراتم را درج كردم . شب نيز نماز جماعت را در سالن آمفي تاتر برگزار كرديم . پس از بازگشت به آسايشگاه كمي استراحت كردم . در همين حال برق نيز قطع شد و شام را كه آورده بودند در تاريكي پخش شد . شام خوراك مرغ بود . بعد از مدتي برق آمد . وچون غذا مقداري زياد بود هركس مي خواست دو دفعه مي گرفت در ساعت 9 شب نيز خاموشي اعلام شد و به استراحت پرداختم . 
چهارشنبه 5/12/1360
در ساعت 5 صبح كه بر پا زده شد از خواب برخواسته پس از آنكارد به مسجد رفته نماز را خواندم . بعد از بازگشت به آسايشگاه صبحانه كه شامل خرما بود صرف كردم . در ساعت 5/6 صبح همه در جلو دفتر جمع شديم . در آنجا حضور وغياب شد . سپس به محوطه پادگان جايي كه مراسم صبحگاهي در آنجا انجام مي گرفت رفتيم . مراسم صبحگاهي از ساعت 15/7 دقيقه الي 45/7 دقيقه انجام شد . سپس طبق روال همه روزه براي دويدن به خارج از پادگان رفتيم . پس از اينكه مسافتي را دويديم سرگروهبان رنج بر دستور داد از تپه اي كه داراي شيب نسبتا تندي بود بالا رفت . پس از بالا رفتن از آن ، از طرف ديگر سرازير شديم و دو دفعه به سمت پادگان شروع به دويدن نموديم . پس از رسيدن به پادگان تا ساعت 5 دقيقه به 9 ( مدت يك ربع ) استراحت داده شد. پس از استراحت در ساعت تعيين شده در محل اول جمع شديم در اين حال اعلام شد كه سرگروهبان واحد (آچاك) دستور داده است كه براي كلاس اسلحه شناسي در آسايشگاه جمع شويم . بنابراين به آسايشگاه باز گشتيم . ولي اعلام شد كه سرگروهبان دستور داده اند به جاي اول باز گرديم . به ناچار به جلوي دفتر رفته صف كشيديم . ولي باز اعلام شد كه به آسايشگاه برويد . بنابراين دودفعه به سمت آسايشگاه رفته و در آسايشگاه جمع شديم ( آسايشگاه خودمان ) . در آنجا سرگروهبان روشندل سخناني ايراد كرد . در همين حال از يكي از بچه ها بي نظمي مشاهده شد . به همين دليل ضمن اينكه خود آن فرد تنبيه شد و به زندان افتاد به ما دستور داده شد كه از آسايشگاه خارج شده و در بيرون صف ببنديم . پس از صف بستن در محوطه جلوي دفتر با رژه به محوطه پادگان رفتيم . در آنجا ما را دو ، كلاغ پر ، سينه خيز و كلاغ پر بردند و گفتند كه اين تنبيه است . در ساعت 40/11 دقيقه دستور راحت باشي داده شده و در حالي كه همه بچه ها خسته بودند به سوي آسايشگاه دويديم . در آنجا سرگروهبان ابوطالبيان سخناني پيرامون نظم در نظام ايراد كرد و گفت كه قوانين نظام و انضباط را بايد مراعات كرد.ظهر پس از خواندن نماز ناهار را كه چلو مرغ بود صرف كردم و تا ساعت 3 بعد از ظهر به استراحت پرداختم . در ساعت 3 همه در محوطه جلودفتر به صف ايستاديم در آن حال سرگروهبان آچاك دستور داد كه حضور و غياب كنند . پس از حضور و غياب براي رژه و قدم آهسته به محوطه ميدان پادگان رفتيم در آنجا پس از اينكه چندين دور رژه رفتيم ، به علت اينكه رژه ما نسبتا خوب بود ، سرگروهبان آچاك تا ساعت 20/4 دقيقه بعد از ظهر ( مدت نيم ساعت ) استراحت داد و ما اعلام كرد در راس ساعت براي اجراي مراسم شامگاهي در محوطه ميدان صف بكشيد . بنابراين در ساعت تعيين شده در آنجا به صف ايستاديم و مراسم شامگاهي تا ساعت 40/4 دقيقه به طول انجاميد . پس از آن براي تفريح بنابر اجاز به بيرون از پپادگان رفتم و پس از صرف چاي و كمي گردش به پادگان باز گشتم . شب نيز پس از خواندن نماز به صرف شام كه شامل چلو مرغ و گوشت بود پرداختم و در ساعت 9 شب با اعلام خاموشي به استراحت پرداختم .

پنج شنبه 6/12/1360
ساعت 5 صبح با اعلام برپا از خواب بيدار شدم . پس از آنكارد تختخواب و خواندن نماز چون هنوز صبحانه آماده نبود در ساعت 5/6 به صف ايستاديم و براي اجراي مراسم صبحگاهي به پايين رفتيم . در جلوي دفتر حضور وغياب شد . سپس به محوطه ميدان رفته . مراسم صبحگاهي از ساعت 15/7 دقيقه الي 45/7 دقيقه به طول انجاميد . پس از اتمام مراسم تمام گروهان ها از جلوي جايگاه در برابر سرهنگ درويش رژه رفتنند و گروهان ما نيز چندين ئور رژه رفت . پس از چندين دور رژه ، چندين دور هم قدم آهسته تمرين كرديم در ساعت 45/8 دقيقه استراحت اعلام شد . بنابراين براي استراخت و خوردن صبحانه به آسايشگاه بر گشتيم . صبحانه شامل تخم مرغ بود . پس از صرف صبحانه در ساعت تعيين شده به جاي اول باز گشتيم . در ميدان به علت بي نظمي بعضي از بچه ها در رژه چندين دور ما را دواندند . و تا ساعت 15/10 دقيقه رژه و قدم آهسته تمرين شد . در اين ساعت استراحت اعلام شد . اصولا روزهاي پنج شنبه آموزشي تا ساعت 10 صبح بيشتر نيست و جمعه ها نيز آموزشي نيست . بنابراين تا ظهر به استراحت پرداختم و بچه هاي يزدي دور هم جمع شديم و به صحبت گذرانديم . ظهر نيز پس از خواندن نماز به صرف ناهار كه چلو خورشت سبزي بود پرداختم . بعد از ظهر نيز كمي استراحت كردم . سپس به شستن لباسهايم كه كثيف شده بود پرداختم و پس از شستن آنها را لب تخت آويزان كردم . بعد از ظهر در ساعت 30/4 دقيقه سرگروهبان عاشوري به آسايشگاه آمد و بچه ها پيرامون مرخصي از ايشان سوالاتي كردند . سپس توسط منشي حضور و غياب شد . در اين حال چون بيكار بوديم توسط چند نفر از بچه ها پيشنهاد شد كه در ميدان پادگان به بازي فوتبال بپردازيم . بنابراين چند نفري به آنجا رفتيم و به بازي پرداختيم . نتيجه اين بازي 3 بر 1 شد . ( به نفع بچه هاي مقابل ) . پس از بازي به مسجد رفته و نماز را به جماعت خواندم . بعد از بازگشت به آسايشگاه شام را كه كوكو سبزي بود صرف كردم . گروهبان نگهبان امشب سرگروهبان آشوري بود . وقتي كه وي به داخل آسايشگاه آمد دستور نظافت داد پس از نظافت ، چون كه فردا جمعه بود بنابر درخواست بچه ها قرار شد كه خاموشي در ساعت 5/9 شب ( نيم ساعت ديرتر) زده شود تا بچه ها بتوانند به كارهاي خود برسند منتهي به شرط اينكه شلوغ نكنند و سكوت را مراعات نمايند بنابراين من در اين ساعت شروع به نوشتن نامه به يكي از دوستان خود نمودم . در ساعت 5/9 شب با اعلام خاموشي به روي تخت خود رفته و به استراحت پرداختم.
جمعه 7/12/60
وقتي كه در ساعت5  صبح بر پا زده شده بچه ها بنا اعتراض گذاشتند (اعتراض خودماني ) چون كه جمعه بود و تعطيل ، بنابراين مي خواستند كه استراحت كنند . من از تختخواب بلند شدم . به مسجد رفته پس از ساختن وضو به خواندن نماز پرداختم . پس از بازگشت به آسايشگاه صبحانه كه شامل نان پنير بود صرف كردم چون جمعه بود و براي تفريح مي خواستمن به شهر بروم به همين جهت موقعي كه ليست كساني را كه مي خواستند  به حمام بروند مي نوشتند من نيز به بهانه حمام رفتن نام خود را نوشتم . بنابراين در ساعت 30/8 دقيقه صبح از پادگان خارج شديم. چون برف در حال باريدن بود ماشين زيادي در حال عبور و مرور نبود به همين جهت مدتي منتظر ماشين ايستاديم . تا اينكه ساعت در حدود 30/9 دقيقه بود كه يك وانت پيدا شد و ما سوار بر آن شديم و تا پل سفيد رفتيم . از آنجا نيز به وسيله يك ميني بوس به قائم شهر رفتيم در قائم شهر با يكي ديگر از بچه هاي يزدي براي تلفن زدن به مخابرات رفتيم .اما موقعي كه شماره خود را دادم بعد از مدتي گفته شد به بعلت اينكه برق اردكان قطع مي باشد نمي شود تماس گرفت . پس از خارج شدن از مخابرات به سوي سينماي قائم شهر رفتيم در آنجا فيلم جنگ و گريز كه يك فيلم پارتيزاني بود نمايش داده مي شد پس از تماشاي فيلم دوباره به سوي مخابرات رفتيم تا تلفن بزنيم . من شماره خود را دادم ولي اين دفعه نتوانستم با اردكان تماس حاصل نمايم پس از تماس و خارج شدن از مخابرات چونكه ساعت مرخصي من تنها از ساعت 8 تا 5/11 صبح بود مي بايست كه خود را به پادگان برسانيم . ولي راستش را بخواهيد من براي رفتن عجله اي نداشتم چونكه حضور و غياب در ساعت 4 يا 5 بعد از ظهر انجام مي شد بنابراين تا ان موقع مي توانستم خود را به پادگان برسانم . وساعت هنوز در حدود 2 بعد از ظهر بود بنابراين در خيابانه شروع به قدم زدن كرديم تا خود را به ايستگاه ميني بوس برسانيم . پس از رسيدن به گاراژ چونكه گرسنه بوديم براي خوردن غذا به ساندويچ فروشي كه روبروي گاراژ بود رفتيم . پس از خوردن ساندويچ ( همبرگرو نوشابه سون آب ) به گاراژ آمديم . در اينحال ميني بوس آماده حركت بود بنابراين سوار بر آن شديم و به سوي دو آب حركت كرديم . وقتي كه به پادگان رسيديم دژبان از ما برگه مرخصي خواست ولي چون ما برگه نداشتيم يعني از صبح به ما نداده بودند . بنا به اعتراض گذاشت ولي به هر ترتيبي بود ما داخل پادگان شديم پس از داخل شدن به پادگان به خواندن نماز ظهر پرداختيم و چون در مسجد تلويزيون بود چند دقيقه اي به تماشاي آن نشستم ( فيلم زورو ) بعد از آن كفشهايم را واكس زدم . شب نيز پس از خواندن نماز و صرف شام كه لوبيا پلو با كشمش بود و بعد از اينكه حضور و غياب شد در ساعت 9 شب خاموشي اعلام شد و من به استراحت پرداختم .
شنبه 8/12/1360
صبح در ساعت 5 با اعلام خاموشي از خواب بيدار شده و پس از آنكارد تختخواب به مسجد رفته ، نماز را خواندم پس از بازگشت به آسايشگاه صبحانه هنوز آماده نبود . در ساعت 15/6 دقيقه صبحانه كه شامل تخم مرغ بود آوردند ولي چون مي بايست در ساعت 30/6 دقيقه براي رفتن به مراسم صبحگاه به صف بايستيم بنابراين صرف آن را به بعد از صبحگاه موكول كردند . بعد از اينكه حضور و غياب شد به محوطه ميدانت پادگان جايي كه مراسم صبحگاهي در آن انجام مي گرفت رفتيم مراسم صبحگاهي از ساعت 30/7 دقيقه الي 8 صبح به طول انجاميد . پس از اتمام مراسم صبحگاه طبق روال هميشه براي دويدن به بيرون از پادگان رفتيم . امروز نيز مسافتي را دويديم ولي اين مسافت نسبت به روزهاي قبل بيشتر بود . در مسير برگشت حركاتي از قبيل قدم آهسته ، دراز كش و چند حركت ديگر تمرين شد . پس از بازگشت به پادگان چند حركت نرمشي نيز انجام داديم . در ساعت 9 به مدت نيم ساعت راحت باشي اعلام شد به همين جهت به آسايشگاه برگشته به صرف صيحانه كه تخم مرغ بود پرداختم . در ساعت 5/9 در جلوي دفتر به صف ايستاديم . در اين موقع اعلام شد كه براي كلاس اسلحه شناسي به آسايشگاه برگرديد . در آسايشگاه ما به دسته هايي تقسيم شديم و به هر دسته يك تفنگ ژـ3 داده شد كه همه نفرات به نوبت يك دفعه آنرا باز و بسته كردند . بعد از مدتي اعلام شد كه همه در جلوي آسايشگاه به صف بايستيم . پس از به صف ايستادن دستور راحت باشي داده شد . بعد از مدتي دنباله كلاس تشكيل شد . چون صبح اسامي كساني را كه مي خواستند به حمام بروند مي نوشتند من نيز نام خود را نوشتم . بنابراين در ساعت 45/11 ما براي رفتن به حمام به صف ايستاديم . پس از رسيدن به حمام دوآب مشاهده كرديم كه بسيار شلوغ مي باشد ( هم عمومي هم خصوصي ) و دژباني نيز اجازه نداده بود كه به حمام زير آب و يا پل سفيد برويم . بنابراين تا ساعت 5/2 بعد از ظهر را در نوبت  نمره ايستاديم تا نوبتمان شد . پس از استحمام به پادگان برگشته مشاهده كردم كه كلاس درس تشكيل شده است . اين كلاس تا ساعت 4 بعد از ظهر تشكيل بود . سپس براي اجراي مراسم شامگاه به محوطه پادگان رفتيم اين مراسم تا ساعت 5/4 بعد از ظهر به طول انجاميد . بعد از آن راحت باشي اعلام شد . از آن ساعت به بعد را به استراحت ، و واكس زدن كفشهايم و نوشتن خاطراتم پرداختم . شب پس از خواندن نماز به صرف شام كه آبگوشت بود پرداختم . در ساعت 9 شب نيز استراحت كردم .    
  
يكشنبه 9/12/1360
طبق روال در ساعت 5 صبح با اعلام برپا از خواب برخواستم . سپس به خواندن نماز پرداختم صبحانه هنوز آماده نبود در ساعت 5/6 صبح جلوي آسايشگاه به صف ايستاده سپس به محوطه جلوي دفتر رفتم در آنجا حضور و غياب شد و دستور نيز خوانده شد . سپس به محوطه پادگان رفتيم . در آنجا مراسم صبحگاهي انجام شد . اين مراسم از ساعت 30/7 دقيقه تا 8 صبح به طول انجاميد . بعد از آن چندين رژه رفتيم . بعد از رژه براي استراحت و صرف صبحانه راحت باشي اعلام شد بنابراين به آسايشگاه برگشته و صبحانه كه نان پنير بود صرف كردم . در اين ساعت اعلام شد كه درس ايدئولوژي داريم بنابراين همه به سالن آمفي تاتر رفتيم . در آنجا تمام گروهانها اجتماع كرده بودند و برادر محمدي سخناني ايراد كرد . در ساعت 10 صبح اين جلسه تعطيل شد از اين ساعت تا ظهر را قدم آهسته و عقب گرد و به چپ چپ و به راست راست تمرين كرديم . ظهر پس از نماز به صرف ناهار كه چلو گوشت بود پرداختم در ساعت 3 بعد از ظهر همه در جلوي آسايشگاه تجمع نموديم . برنامه بعد ازظهر دنباله ايدئولوژي بود . بنابراين همه به آنجا رفتيم در آنجا تاتر سياه بازي جنگي به روي صحنه آمد . پس از اتمام اين برنامه مراسم شامگاه انجام شد . بقيه روز را تاشب به استراحت و نوشتن خاطرات و نامه پرداختم . شب نيز پس از خواندن نماز به صرف شام كه آبگوشت بود پرداختم . در ساعت 30/8 دقيقه شب حضور و غياب شد و در ساعت 9 شب با اعلام خاموشي به استراحت پرداختم .
دوشنبه 10/12/1360
طبق معمول پس از بر پا در ساعت 5 صبح ، وبعد از آنكارد و نظافت به خواندن نماز پرداختم صرف صبحانه كه هنوز آماده نبود به بعد از مراسم صبحگاهي موكول شد . در ساعت 30/6 دقيقه در محوطه جلوي دفتر جمع شديم و پس از حضور و غياب به محوطه پادگان رفتيم . مراسم صبحگاهي از ساعت 30/7 الي 8 صبح به طول انجاميد . بعد از اين مراسم به فرمان سرهنگ درويش به مدت نيم ساعت رژه كار كرديم . بعد از رژه به مدت نيم ساعت راحت باشي اعلام شد . بنابراين به صرف صبحانه كه كره مربا بود پرداختم . در ساعت 9 صبح بنا به دستور همه در جلوي درب اسلحه خانه گروهان تجمع نموديم . قرار بود كه به ما اسلحه تحويل دهند پس از اينكه سخناني پيرامون حفظ و نگهداري اسلحه ايراد شد . به نوبت همه براي گرفتن اسلحه به درب اسلحه خانه مي رفتيم . به من يك اسلحه ژـ3 تعلق گرفت . پس از تحويل اسلحه حركات پيش فنگ ، دوش فنگ ، پافنگ تمرين شد و ياد داده شد . و تا ظهراين برنامه ادامه داشت ظهر پس از نماز به صرف ناهار كه خرما پلو بود پرداختم . و تا 3 بعد از ظهر به استراحت پرداختم . طبق دستوري كه صبح در مراسم صبحگاهي خونده شده بود از ساعت 12 روز دوشنبه 10/12/60 تا ساعت 12 روز سه شنبه 11/12/60 من نگهبان پاس دوم آسايشگاه دوم بودم بنابراين از ساعت 2 تا 4 بعد از ظهر به اولين پاس نگهباني خود پرداختم . پس از اتمام اين نوبت نگهبانيبراي اجراي مراسم شامگاهي به محوطه ميدان پادگان رفتيم . پس از اتمام مراسم بقيه روز را تا شب به استراحت پرداختم درپايين دكل نگهباني را نيز سپري كردم . شب طبق روال پس از نماز وصرف شام كه استامبولي پلو بود در ساعت 30/8 دقيقه حضور و غياب شد و در ساعت 9 شب با اعلام خاموشي به استراحت پرداختم .

سه شنبه 11/12/1360
ساعت 5 صبح بر پا زده شد پس از آنكارد به خواندن نماز پرداختم . پس از برنامه هاي بعدي كه شامل حضور و غياب و مراسم صبحگاهي بود . نوبت به برنامه دو رسيد ولي چون نوبت نگهباني من بود من به آسايشگاه برگشتم . بچه ها بعد از بازگشت از دو به صرف صبحانه كه شامل لوبيا بود پرداختند ولي نوبت به من رسيد و تمام شد . پس از صرف صبحانه همه در آسايشگاه شماره 2 تجمع نموديم چونكه قرار بود كلاس اسلحه شناسي برگزار شود . در اين موقع سرگروهبان روشندل به اتفاق سرگروهبان مرادي به آسايشگاه آمدند و سرگروهبان روشندل شروع به تدريس در س اسلحه كلاشينكف نمود . و مشخصات و مختصات و طرز باز و بسته نمودن آنرا به ما ياد داد . نكته اي كه از قلم افتاد اين بود كه ستوان دوم ملاح سعيد فرمانده گروهان از مرخصي برگشته بود و در مراسم صبحگاهي حضور داشت . كلاس درس تا ساعت 30/10 دقيقه صبح به طول انجاميد كلاس به عنوان تنفسي تعطيل شد . كلاس بعدي در ساعت حدود 45/10 دقيقه تشكيل شد . قرار بود كه در اين كلاس اسلحه يوزي تدريس شود ولي در اينحال جناب سروان ملاح سعيد وارد آسايشگاه شدندو به ايراد سخناني پرداختند . اين جلسه تا ساعت حدود 12 به طول انجاميد .ظهر پس از نماز و صرف ناهار كه چلو خورشت قيمه بود به استراحت پرداختم . بعد از ظهر برنامه ما درس فارسي بود . بنابراين در ساعت 3 بعد از ظهر ستوان قاسيميان به آسايشگاه آمد و چون هوا آفتابي بود دستور داد هر دو آسايشگاه در بيرون بنشينيد و كلاس در هواي آزاد تشكيل شود . در اين كلاس پيرامون پاسداري و گشتي و وظايف پاسدار تدريس شد . در ساعت 4 اين كلاس تعطيل شد . بعد از اتمام مراسم شامگاهي بقيه روز را تا شب به استراحت پرداختم . شب بعد از نماز و صرف شام كه آبگوشت بود در ساعت 30/8 دقيقه حضور و غياب شد و راس ساعت 9 خاموشي اعلام شده بنابراين به استراحت پرداختم .
چهارشنبه 12/12/1360
برنامه هاي فبل مراسم صبحگاهي طبق روال همه روزه بود . در برنامه صبحگاهي امروز قرار بود كه سربازان گروهان دوم و چهارم كه سه ماهه دوره آموزشي آنها تمام شده بود به اخذ سر دوشي نائل آيند . بعد از اينكه برنامه صبحگاهي هميشگي تمام شد . طي مراسم خاصي نماينده سربازان اين دو گروهان به اخذ سر دوشي نائل آمدند . اين مراسم تا ساعت 9 صبح به طول انجاميد بعد براي صرف صبحانه كه نان پنير بود به آسايشگاه برگشتيم . نكته اي كه از قلم افتاد اين بود كه سروان قاسمپور در كلاس درس بعد از ظهر روز قبل ذكر كرده بود كه هر فردي تا كنون به مرخصي شهرستان نرفته است و مي خواهد برود بايد تقاضاي خود را كتبا نوشته و توسط ارشد گروهان به دفتر تحويل دهد تا بعد از برسي خواسته او به نوبت نسبت به در خواست او اقدام شود . بنابراين شب قبل من اين تقاضارا نوشتم و امروز صبح آنرا به باراني ارشد دسته خودمان تحويل دادم . بعد از صرف صبحانه كلاس اسلحه شناسي بود بنابراين همه در آسايشگاه خودمان جمع شديم . و هر چند نفري دسته اي را تشكيل داديم و يك اسلحه را باز و بسته نموديم و ظمنا در اين كلاس پيرامون مرخصي افراد صبحت شد و افرادي ثبت نام كردند و بعد از اتمام اين كلاس به محوطه پادگان رفتيم و چندين دور رژه و قدم آهسته تمرين نموديم . نزديكهاي ظهر بعضي از افراد كه ثبت نام كرده بودند به مرخصي فرستاده شدند . ظهر پس از نماز به صرف ناهار كه چلو مرغ بود پرداختم . ساعت 3 بعد از ظهر سرگروهبان آشوري به آسايشگاه آمد و بچه ها سؤالاتي ازوي نمودند و وي به آنها جواب ميداد . ساعت 15/4 دقيقه تا 30/4 دقيقه بعد از ظهر مراسم شامگاهي انجام شد بقيه روز تا شب به استراحت پرداختم . شب پس از نماز به صرف چاي و شام كه خوراك مرغ بود پرداختم . در ساعت 30/8 دقيقه حضور و غياب شد و در ساعت 9 شب با اعلام خاموشي به استراحت پرداختم .

پنجشنبه 13/12/1360
برنامه هاي قبل از صبحگاه طبق روال همه روزه بود و صرف صبحانه به بعد از مراسم صبحگاهي موكول شد . در ساعت 30/6 دقيقه پس از اينكه در جلوي دفتر جمع شديم حضور و غياب شد . سپس به محوطه ميدان پادگان رفتيم مراسم صبحگاهي تا ساعت 8 صبح به طول انجاميد . پس از اتمام اين مراسم سرهنگ درويش دستور داد كه تمام گروهانها رژه بروند . بنابراين همه گروهانها به رژه پرداختند گروهان ما را به علت اينكه نقاط ضعفي در بعضي از بچه ها مشاهده مي شد تا ساعت 9 صبح نگه داشته و به رژه پرداختيم .در ساعت 9 براي استراحت و صرف صبحانه راحت باشي اعلام شد . بنابراين به آسايشگاه برگشته و به صرف صبحانه كه تخم مرغ بود پرداختم . به هر يك از ما يك عددو نيم تخم مرغ رسيد  . پس از صرف صبحانه در ساعت 30/9 دقيقه دوباره به محوطه پادگاه برگشتيم . سرگروهبان رنجبر قدم آهسته با شمارش و بي شمارش و رژه را تمرين دا دچون پنج شنبه بود و پنجشنبه ها برنامه تا ساعت حدود 10 صبح بيشتر نيست بنابراين برنامه در ساعت 30/10 دقيقه تعطيل شد در اين ساعت نيز بعضي از بچه ها كه اسم نوشته بودند به مرخصي رفتند . ساعت 11 صبح كه جلوي دفتر براي مرغصي صف بسته بوديم ، براي همكاري در آشپزخانه به تعدادي سرباز احتياج داشتند و من نيز اسم خود را به سرگروهبان مرادي گفتم و او نام مرا يادداشت نمود . بنابراين چند نفري به آنجا رفتيم . كارها ي آنجا شكستن تخم مرغ و آوردن گوشت ، لوبيا ،سيب زميني ، ليمو خشك ، رب گوجه، كشمش، نمك ، برنج ، مربااز انباربه آشپزخانه بود و اين كارها تا ساعت 12 ظهر به طول انجاميد . پس از اتمام اين كارها به هر يك از ما سه ساعت مرخصي تشويقي دادند ولي من به سرگروهبان مرادي گفتم كه اين مرخصي را به هفته بعد موكول كند ظهر پس از نماز به صرف ناها كه شامل چلو خورشت سبزي بود پرداختم . از ظهر پنجشنبه تا غروب به استراحت و بازي گل بازي ( يك نوع بازي است محلي مشهدي ) پرداختم . غروب نيز با هم به صرف چاي پرداختيم . پس از نماز به صرف شام كه كوكو سبزي بود پرداختم . بعد از شام به نوشتن نامه براي دوستان و فاميلها پرداختم . در ساعت 30/9 دقيقه شب با اعلام خاموشي به استراحت پرداختم .

جمعه 14/12/1360
در ساعت 30/5 دقيقه برپا زده شد پس از نماز به صرف صبحانه كه مربا بود پرداختم . چون جمعه بود و برنامه اي نداشتيم تصميم گرفتم كه چند ساعتي مرخصي گرفته و به قائم شهر بروم ولي چون مي خواستم به حمام بروم بنابراين مرخصي به دو آب راگرفته و به حمام رفتم پس از خروج از حمام تصميم گرفتيم كه براي تفريح به پل راه آهني كه در بالاي پادگان قرار داشت برويم ولي دژباني ماها را ديد و دنبالمان آمد و ما را به پادگان برگرداند . پس از برگشتن به پادگان به شستن لباسهايم پرداختم . بعد از آن تا ظهر به استراحت و همنشيني گذرانديم . ظهر پس از نماز ناهار را كه آش بود صرف كردم . در ساعت 3 بعد از ظهر اعلام شد كه در ميدان پادگان جمع شويد بنابراين در جلوي آسايشگاه صف كشيده به ميدان رفتيم . در آنجا پس رژه سرگروهبان ظفري و افسر نگهباني ستوان دوم رنجبر ( فرمانده گروهان يكم ) سخنالني درباره نظافت و نگهباني ايراد كردند و بر روي آن تاكيد نمودند . بقيه بعد از ظهر تا شب را به استراحت و نوشتن نامه و نوشتن خاطرات پرداختم شب بعد از نماز به صرف شام كه لوبيا بود پرداختم . در ساعت 30/8 دقيقه شب حضور و غياب شد و در ساعت 30/9 دقيقه خاموشي زده شد .

شنبه 15/12/1360
برنامه هاي قبل از صبحگاه طبق روال هميشه بود . در ساعت 30/6 دقيقه پس از اينكه در محوطه جلوي دفتر جمع شديم حضور و غياب شد سپس به محوطه پادگان رفتيم . مراسم صبحگاهي تا ساعت 8 صبح به طول انجاميد پس از آن چندين دور رژه رفتيم در ساعت 45/8 دقيقه راحت باش اعلام شد . بنابراين براي صزف صبحانه به آسايشگاه برگشتيم . صبحانه خرما بود و به علت كم بودن آن مقدار كمي به ما رسيد بعد از خوردن صبحانه اعلام شد كه بايد جلوي اسلحه خانه به صف بايستيم . پس از تجمع از روي صف به جلوي اسلحه خانه مي رفتيم و يك اسلحه تحويل مي گرفتيم . به بعضي ها تفنگ ژ ـ3 و بعضي ها تفنگ 3-1 تعلق گرفت و به بعضي ها به علت كم بودن اسلحه ، اسلحه اي تعلق نگرفت . پس از تحويل گرفتن اسلحه سرگروهبانها سخناني ايراد نمودند و گفتند كه اين اسلحه كه بر روي هم يك شماره اي است به غير از شماره قبضه اسلحه سازماني شما مي باشد و تا پايان دوره آموزشي متعلق به خودتان مي باشد بنابراين بايد در حفظ و نگهداري آن كوشا باشيد و اگر كه اسلحه نقضي ببيند مقصر خودتان هستيد البته بعضي از تفنگها نواقصي داشت كه در دفتر مخصوص ثبت شده بود پس از اين حرفها حركات پيش فنگ ، پافنگ، دوش فنگ تمرين شد و پس از اينكه چندين مرتبه اين حركات را تمرين كرديم در ساعت 10 براي چندين دقيقه اي راحت باش اعلام شد . پس از اتمام راحت باشي براي تمرين به ميدان فوتبالي كه در بيرون از پادگان قرار داشت رفتيم . در آنجا سختي از قبيل دو ، سينه خيز ، كلاغ پر را در طول ميدان انجام داديم . پس از آن در حالي كه تمام بچه ها خسته شده بودند به طرف پادگان برگشتيم . بعد از ورود به پادگان به محوطه جلوي اسلحه خانه رفتيم و در آنجا به نوبت اسلحه هاي خود را تحويل داديم در ساعت 30/12 دقيقه راحت باشي اعلام شد . از اين ساعت تا ساعت 3 بعد از ظهر را به استراحت و خواندن نماز و صرف ناهار كه چلو خورشت قيمه بود پرداختم . بعد از ظهري را كلاس ايدئولوژي داشتيم بنابراين همه در آسايشگاه شماره 2 تجمع نموديم و برادر منتظري سخناني پيرامون منافقين ايراد كرد . در ساعت 15/4دقيقه براي اجراي مراسم شامگاهي به محوطه پادگان رفتيم اين مراسم تا ساعت 30/4 دقيقه به طول انجاميد پس از آن جناب سروان سليمانيان دستور داد كه چندين دور رژه برويم . بعد ازآن راحت باشي اعلام شد . بقيه روز را تا شب به استراحت و نامه نگاري پرداختم . شام آبگوشت بود پس از صرف آن در ساعت 9 شب با اعلام خاموشي به استراحت پرداختم .

يكشنيه 16/12/1360
چون كه برنامه هاي امروز نيز تقريبا روال روزهاي گذشته را دارد از ذكر آن خودداري مي كنم . برنامه بعد از صبحگاهي برنامه رژه و ورزشي با سلاح بود . بعد از آن تا ظهر برنامه صف جمع تمرين شد . صبحانه شامل نان و ناهار چلو خورشت قيمه بود . برنامه بعد ظهري نيز تمرين رژه و صف جمع و قدم آهسته بود شام نيزآبگوشت بود .و به طور كلي برنامه طبق روال گذشته بود .
دوشنبه 17/12/1360
برنامه هاي قبل از ظهر ما طبق روال هميشه ورزش با سلاح و صف جمع بود . و برنامه دو نيز داشتيم كه آن سلاح به دست مسافتي را دويديم و در طول راه حركاتي از قبيل كلاغ پر و سينه خيز انجام داديم . و در راه برگشت با شنيدن صداي صوت پشت سنگها و خاكريزها سنگر بندي مي كرديم وبا صوت ديگر بلند شده و به صف مي ايستاديم .پس از بازگشت به پادگان پس از استراحت حركات نظام جمع تمرين نموديم ناهار شامل پلو خرما بود . بقيه گروهان ما به راهپيمايي رفته بود بنابراين سا ساعت اول را گروهان يكم به جاي ما گشتي داد . بنابراين اولين پاس ما از ساعت 5 تا 6 بعد از ظهر بود . نكته اي كه قابل ذكر است اين است كه عده اي از بچه ها به هنگام گشتي افراد مشكوكي را ديده بودند كه در بالاي تپه ها حركت مي كردند . بنابراين دسنور داده شد كه احتياط شود . شب پس از نماز به صرف شام كه سوپ لوبيا بود پرداختم . دومين پاس من از ساعت 10 تا 12 شب بود در اين ساعت به اتفاق يكي ديگر از بچه ها ( بهمن آقايي) به سر پست خود رفتيم . در موقع گشتي اتفاقي كه افتاد اين بود كه چند بار از پشت ساختمانها به سوي ما سنگ مي انداختند كه يكي از آنها به پاي آقايي خورد ما اين موضوع را از طريق منشي به افسر نگهبان اطلاع داديم . بعد از مدتي افسر نگهبان آمده و گفت كه زياد ناراحت نباشيد و فقط هوشيار باشيد . چون كه كسي جرات ندارد با شهامت شما داخل پادگان شود . مدتي گذشت كه باز اتفاق قبل رخ داد و چندين دفعه به سوي ما سنگ انداختند . و ما نيز به پاس بخش اطلاع داديم و خواستيم از طريق دايره سياسي ايدئولوژ يك اقدام حفاظتي شود و آماده ها را نيز به جمع ما بياورند . مدتي گذشت تا اينكه دو دفعه افسر نگهبان آمد واين دفعه آماده ها را كه از گزوهان يكم بودند به همراه خود آورده بود و يكي از آنها كه سرپرست ما گذاشت نكته اي كه از قلم افتاد اين است كه چند دقيقه قبل از آمدن افسر نگهبان من يك سايه مشكوكي را از پشت حصار خانه مجاور پادگان ديدم و اين حادثه را براي افسر نگهبان گفتم وي نيز گفت كه هوشيار باشيد . ساعت 12 پاس دوم نگهباني من تمام شد و به آسايشگاه برگشتم و بچه ها كه از پست برگشته بودند از حوادث به هنگام نگهباني تعريف مي كردند . بالاخره بعد چند دقيقه اي خوابيدم .   

چهارشنبه 11/1/1361
چونكه قرار بود امروز به ميدان تير اندازي برويم نيم ساعت زودتر يعني در ساعت 6/4 صبح بر پا شده پس از آنكارد تخت به خواندن نماز پرداختم . صبحانه را كه شامل مربا بود با چاي صرف نمودم . در ساعت 6 صبح در جلوي درب اسلحه خانه صف بسته و پس از اينكه تامينها را معرفي نمودند وآنها را مسلح نمودند به ستون به سمت ميدان تير حركت نموديم . پس از يك ساعتي راهپيمائي به ميدان تير رسيديم . در آنجا پس از اينكه گروههاي اول و دوم و ... تيرانداز تعيين شدند ، گروه اول كه آخر خط آتش بودم روبروي هدفها قرار گرفتم قبل از آن افسر ميدان تير سخناني پيرامون نحوه تيراندازي و وضعيت ايراد كرد . فاصله ما تا هدف 100 متر بود . تعداد تير كه 8 عدد كه همه با ارزش بودند ، وو ضعيت نيز نشسته يا چمباتمه وقتي كه فرامين قبل از آتش داده شد، با فرمان آتش ماشه را كشيدم ..... پس از پايان تيراندازي نوبت نمره دادن رسبد نمره من 65 شد يكي از تيرها به اول خال سياه ديگري به خط دوم و يكي هم به خط سوم خورده بود . اين نمره نسبت به نمره قبلي كه 50 بود 15 نمره بيشتر بود نكته اي كه قابل توجه مي نمود توجه كمتر بجه ها به تيراندازي بود . دفعه قبل به علت آشنا نبودن بچه ها به تير اندازي و صداي تيرحواس بچه ها بيشتر جلب بود و اين صدا به كلي براي آنها تازگي داشت . پس از خاتمه تيراندازي به سوي پادگان حركت كرديم ظمنا پوكه هاي خالي را نيز تحويل داديم . ظهر بود كه به پادگان رسيدم . پس از خواندن نماز به صرف ناهار كه آش بود پرداختيم . امروز بعد از ظهر را استثنا هيچ برنامه اي نداشتيم بنابراين يك ساعتي را خوابيدم ساعت در حدود 15/4 دقيقه بعد از ظهر بود كه براي اجراي مراسم شامگاهي مرا از خواب بيدار كردند . پس از اتمام مراسم شامگاهي ليست آماده اي گروهان ما را خواندند نام من نيز جزء آماده هاي پاس يك يك بود ظمنا جناب سرهنگ اعلام نمود كه به علت اينكه فردا 12 فروردين روز جمهوري اسلامي مي باشد و در پل سفيد راهپيمايي است بايد كه گروهان ششم در اين راهپيمايي شركت كند و ظمنا به 18 نفر مسلح به عنوان تامين براي اين گروه احتياج داشتند . پس از تامينها نام من نيز در ليست تامينها بود . چون آماده پاس يك بودم بنابراين اسلحه تحويل گرفتم و نيز قمقمه ، سر نيزه با دو خشاب پر براي فردا گرفتم . پس از اينها راحت باشي داده شد . شب پس از نماز به صرف شام كه آبگوشت سبزي بود و در ساعت 9 شب با اعلام خاموشي به استراحت پرداختم .

پنجشنبه 12/1/1361
در ساعت پنج صبح با اعلام بر پا از خواب بيدار شدم . پس از نماز به صرف چاي و صبحانه كه شامل حلوا ارده شكري بود پرداختم . چون قرار بود براي راهپيمايي به پل سفيد برويم بنابراين خود را آمده مي كرديم . همه در ميدان صبحگاه جمع شديم . تامينها كه من جزو آنها بودم در جلو ايستاديم . پس از مراسم صبحگاهي گروهان ما و گروهان دوم كه آنها نيز قرار بودند براي اين مراسم همراه ما بيايند را دسته دسته كردند گروهي را سوار بر اتوبوس كه قبلا آماده بود كردند و هر تامين نيز به همراهي هراتوبوس وقتي به مقصد رسيديم از اتوبوس پياده شده و در خيابانها با نظم به راهپيمايي پرداختيم و تامينها نيز در جلو و عقب ودر طرف آن به پاسداري مي پرداختيم كم كم مردم غير نظامي به ما پيوستند . در مسير خيابانها باستون حركت كرديم  تا به گورستان شهر رسيديم . در آنجا براي شادي روح شهيدان فاتحه اي خوانده شد . سپس چند نفر به سخراني پرداخت در آخر به سوي مبدا مقصد راهپيمايي كرديم . سپس سوار بر اتوبوس ها شده به سوي پادگان برگشتيم . ظهر بود كه رسيديم . پس از نماز ظهر به صرف ناهار و نام گشتيها را خواندند نام من گشتيهاي پاس سه بود از منبع آب تا دستشويي گروهان ششم . چون گشتي استثنا از ساعت سه بعد از ظهر...-

جمعه 13/1/1361
ساعت يك ربع به چهار بود كه مرا از خواب بيدار كردند چونكه نوبت نگهباني ( گشتي ؛) من بود از ساعت 4 تا 6 صبح را به گشتي پرداختم . سپس به آسايشگاه برگشته و بعد از خواندن نماز به صرف صبحانه كه شامل تخم مرغ بود ( 2 عدد) بود پرداختم . چون تعطيل بود براي تعليم و شروع سر گروهبان عليزاده كه گروهبان نگهباني شب فبل بود دستور داد كه تير باران ژ-3 و تفنگ ژ-3 را به آسايشگاه مياورند تا بچه ها چشم بسته و چشم باز ، باز و بسته نمايند . من نيز من نيز يكبار تفنگ ژ-3 چشم بسته باز و بسته نمودم . ساعت 10 بود كه باز به سرپست نگهباني خود رفته تا به گشتي بپردازم نكته قابل ذكر آمدن فرمانده پادگان سرهنگ دوم نهاوندي به سرپست ما بود من نيز براي او احترام گذاشته و وي نيز براي من دست بالا كذاشت و گفت كه خسته نباشيد و من نيز گفتم سلامت باشيد در اين حال آقائي ديشب را تعريف كرد و سرهنگ اعلام كردند رسيدگي خواهد شود ظهر پس از نماز به صرف ناهار كه چلو خورشت قيمه بود پرداختم . بعد از ناهار به نوشتن چند سطري از خاطرات خود پرداختم بفيه روز را به استراحت پرداختم . شب پس از نماز به صرف شام كه لوبيا پلو بود پرداختم . در ساعت 9 شب با اعلام خاموشي به استراحت پرداختم .
شنبه 14/1/1361
در ساعت 5 صبح با اعلام بر پا از خواب بر خواستم . كارهاي روزانه اوليه طبق روال همه روزه بود صبحانه نيز پنير بود . پس از اتمام كارهاي مقدماتي مراسم صبحگاهي انجام شد . در اين مراسم اعلام شد كه چون فردا مراسم سردوشي گرفتن گروهانهاي سوم و پنجم مي باشد و آنها تقسيم خواهد شد . مراسم انجام خواهد شد و در اين مراسم فرمانده ناحيه ،ژندارمري ، امام جمعه ساري و چندي نفر ديگر از مقامهاي استان در اين مراسم شركت خواهند نمود . امروز را تمرين خواهيم نمود . بنابراين راس ساعت 9 بايستي در ميدان صبحگاهي به خط مي شويم . ظمنا مقدما اين مراسم از چندين روز قبل چيده شده بود . سطح پادگان را آذين بندي كرده ، شعارها مكتبي بر در و ديورا آن نوشته و نصب نموده بودند پزچمهاي جمهوري اسلامي نصب نموده بودند و در و ديوار را رنگ زده بودند و بطور كلي از چندين روز قبل آمادگي را داشت . پس از اتمام مراسم صبحگاهي به دو پرداختند سپس به نرمش پرداختيم .پس از اتمام نرمش بنابر قرار قبلي ساعت 9 صبح در ميدان تجمع نموديم .ولي شروع مراسم تمرين تا ساعت 11 طول كشيد . اين مراسم تا ساعت 5/1 بعد از ظهر به طول انجاميد و علب آن اين بود كه در تمرين بعضي از قسمتهاي آن اشتباهاتي رخ مي داد بنابراين سرهنگ دستور مي داد كه آن قسمت رادوباره تمرين نماييد (نحوه مراسم و شرح مراحل آنرا  در خاطرات فردا توضيح خواهم داد ) پس از آن راحت باش داده شد ظهر پس نماز به صرف ناهار كه چلو خورشت قيمه بود پرداختم . نكته مهمي كه از قلم افتاد اين بود كه پس از اتمام مراسم تمرين يعني در حدود ساعت 45/12 دقيقه اعلام شد كه تعداد 150 دست اوركت رسيده است و مي خواهد بين ما تقسيم نمايد و گفته شد كه هر كس كه واقعا اوركت دارد فعلا آنرا نگيرد تا اينكه به ديگران كه ندارند برسد ولي اعلام شد كه تا آخر دوره به آنها خواهند داد بنابراين آنها را بين ما تقسيم نمودند . موقعي كه آنها را تقسيم مي نمودند جونكه بيشتر آنها شماره بزرگ بود معمولا دنبال هم گشتند و شماره كوچك را مي خواستند و اين منظره بسيار جالبي بود ولي ناگفته نماند كه جنس آنها خوب نبود و بجه ها به همين دليل اعتراض تمودند ولي فرمانده گروهان اعلام نمود كه از اين پس همه اوركتهائي كه خواهد آمد از همين خواهد بود و ديگر اوركت خارجي وارد نخواهد شد . پس از اتمام تقسيم اوركتها راحت باش اعلام شد ظهر پس از نماز به صرف ناهار كه چلو خورشت قيمه بود پرداختم . چونكه قرار بود ساعت 3 بعد از ظهر باز مراسم تمرين انجام شد . بنابراين راس ساعت 3 در ميدان تجمع نموديم . تا ساعت 5 مراسم تمرين بود . پس از اين مراسم برنامه شامگاهي انجام شد در اين مراسم سرهنگ درويش اعلام كرد كه براي مراسم فردا نظافت بايد خوب باشد و هر گروهبان محوطه محوطه خود را نظافت نمايد . بنابراين به آسايشگاه برگشتند به نظافت پرداختم بقيه روز را به استراحت و نوشتن خاطرات پرداختم . شام شامل كوكو سبزي بود در ساعت 9 با اعلام خاموشي به استراحت پرداختم .
يكشنبه 15/1/1361
چون قرار بود امروز مراسم گرفتن سردوشي برگزار شود بنابراين براي اينكه بچه ها به كارهاي خود برسند نيم ساعت زودتر بر پا زده شد پس از نماز و صرف صبحانه كه مربا بود در ساعت 6 به درب اسلحه خانه رفتيم و اسلحه سازماني را تحويل گرفتيم . چيزي كه جلب توجه مي نمود تغيير شكل پادگان از لحاظ تزئين و نظافت بود كه آماده براي مراسم شده بود . در ساعت 7 صبح مراسم صبحگاهي انجام شد . چون تا آن موقعه مهمانان و فرمانده ناحيه ژاندارمري نيامده بودند جناب سرهنگ دستور داد مراسم سردوشي را تمرين نماييم . بنابراين يك دور مراسم تمرين شد . تا اينكه ساعت در حدود 15/9 دقيقه صبح بود كه مهمانان آمدند . با ورود فرمانده ناحيه پادگان خبردار ايستادسپس فرمانده ناحيه در حاليكه سرهنگ نهاوندي سمت راست ولي عقبتر از ايشان و يك ستوان يكم ديگر در پشت سرشان حركت مي كردند از اتمام گروهانها شان ديد . وقتي كه به آخر رسيد همه صداي الله اكبر چند مرتبه سر دادند سپس دوباره به جاي اول برگشته و دستور تكبير داد. بعد به جايگاه مراسم رفت . در ابتدا آياتي چند از كلام الله مجيد خوانده شد سپس مراسم برافراشتن پرچم برگزار شد . بعد از آن سرود جمهوري اسلامي خوانده شد . مراسم اصلي از اين به بعد بود . ابتدا پرچم ( كه مي بايست نماينده سربازان آنرا احترام گذارند ) را بارژه به جايگاه بردند . سپس دستور داده شد كه نماينده گروهان جهت اخذ سردوشي به جايگاه بروند و آنها پس گرفتن سردوشي از دست سرهنگ تمام خزاني پرچم را بوسيد و به جايگاه خود برگشتند . سپس گزارش فرمانده ميدان در مورد عملكرد اين دو گروهان قرائت شد . بعد از آن سربازان جديد و قديم جهت ايراد خطا به جايگاه رفتند . بعد از ان سرهنگ خزاني سخناني ايراد كردند . سپس تمام گروهانها از جلو جايگاه رژه رفتند . بعد از اتمام مراسم مهمانان از نمايشگاه عكس و پوستر ديدن كردند و به سالن آمفي تاتر رفتند . بدنبال آن گروهان ما نيز به سالن نمايش رفتند در آنجا نمايشنامه حر نوسط واحد فرهنگي شعبه سياسي ايدوئولوژيك مركز آموزش شفيع خاني به روي صنحه آمد . بدنبال آن چند سرود انقلابي توسط بعضي از برادران سرباز خوانده شد . در آخر يكي از برادران روحاني سخناني ايراد. اين مراسم در ساعت 30/12 دقيقه به پايان رسيد و به آسايشگاه برگشتيم . ظهر پس از نماز ناهار كه چلو خورشت قيمه بود صرف كردم چون آنروز را براي حمام اسم نوشته بودند بنابراين برگه مرخصي به من دادند و بخ اتفاق چند ديگر از بچه ها در ساعت 30/2 دقيقه بعد از ظهر براي حمام به زير آب رفتيم . ابتدا به مخابرات آنجا رفته و به خانه تلفن زده و صحبت كردم . بعد از آن مدتي را در شهر گشتم و سپس به اتفاق بچه ها به حمام رفتيم . پس از استحمام به اتفاق چند تن ديگر بچه ها مدتي را در شهر گشتيم و غروب بود كه به پادگان رسيديم . شب پس از نماز شام را كه آبگوشت بود صرف كردم و در ساعت 9 به استراحت پرداختم ظمنا من امشب جزء آماده هاي پاس يك بودم .
 
دوشنبه 16/1/1361
برنامه هاي قبل از صبحگاه طبق روال همه روزه بود. صبحانه نيز كره مربا بود . پس از اتمام مراسم صبحگاهي چونكه امروز را برنامه صحرا و حفاظت و تامين در برابر خطرهاي هوايي دشمن را داشتيم . بنابراين قرار شد كه به كوه نوردي برويم بنابراين از اينكه افراد را گروه بندي كردند و چند نفر را كه من نيز جزء آنها بودم به عنوان تامين انتخاب كردند . براي كوه نوردي به بيرون از پادگان رفتيم . پس از اينكه چند صد متري را در بيرون از پادگان را دويديم شروع به بالا رفتن از كوه نسبتا بلندي كه روبروي پادگان قرار دارد شديم . اين كوه داراي شيب نسبتا تندي بود . و بعضي از جاهاي آن نيز صعب العبور بود  . پس از اينكه مسافتي را بالا رفتيم . تقريبا تمام بچه ها خسته شده بودند . بخصوص كه اسلحه نيز داشتند و اين براي ماها كمي مشكل مي نمود . هر طور بود خود را تا ارتفاعي بالا برديم تا اينكه به نزديك قله كوه رسيديم در آنجا مسافتي را به صورت افقي پيمودم سپس مدتي را استراحت كرديم . در آنجا باز شروع به بالا رقتن نموديم تا اينكه به جنگلي رسيديم . در اين جنگل درختان كوچكي قرار داشتن كه در بعضي از جاها نزديك به هم بوده به طوريكه عبور را مشكل مي نمود . در آن بالا چشمه آبي نيز جريان داشت كه از نوك كوه سر چشمه مي گرفت و به پايين كوه سرازير مي شد . نكته اي كه قابل ذكر مي باشد وجود شيبها و پرتگاهايي در مسير عبور مي بود كه عبور را بسيار مشكل مينمود و مي بايستي احتياط كرد . چونكه هر لحظه امكان داشت سنگي از زير پاي افراد و يا از بالاي آنها غلت بخورد و باغث برخورد با افراد شود . اين مسير را مدتي پيموديم . سپس چند دقيقه اي را به استراحت پرداختيم . بعد از آن به رفتن ادامه داديم . نكته اي كه جالب بود اين است كه در آن بالا سبزيهايي روييده بود كه آن را پياز كوهي يا پياز وحشي مي ناميدند بعضي از بچه ها آنها را چيده و با خود  به پادگان آوردند تا بخورند پس از اينكه مدتي را به همين منوال كوهپيمايي نموديم سرانجام دستور بازگشت داده شد وبه پايين كوه بازگشتيم لازم به تذكر است كه در تمام مدت كوهپيمايي افراد به ستون يك حركت كرده و ما ها كه تامين بوديم در جلو عقب و طرفين ستون حركت كرده و از افراد  پاسداري مي نموديم . ساعت در حدود 45/12 دقيقه بود كه به پادگان رسيديم . ظهر پس از نماز به صرف ناهار كه شامل چلو مرغ بود پرداختم . طبق دستوري كه صبح خوانده بودند من به عنوان نگهبان پاس دو آسايشگاه دو تعيين شدم . بنابراين در ساعت دو به سر پس رفتم . در همين حال بود جيره سيب را كه قبلا آورده بودند بين ما تقسيم كردند و به هر يك از ما دو عدد سيب بزرگ و دو عدد سيب كوچك رسيد . چند روز قبل نيز چند سيب به ما داده بودند . چون دوشنبه ها برنامه نظافت عمومي داشتيم بنابراين بچه هاي هر دو آسايشگاه به نظافت كوپه ها و آسايشگاه پرداختند . پس از اتمام مراسم شامگاه در ساعت 15/5 دقيقه بعد از ظهر راحت باشي اعلام شد . شب پس از نماز به صرف شام كه چلو خورشت قيمه بود پرداختم . دومين پاس نگهباني من از ساعت 8 تا 10 شب بود . امروز را به اين ترتيب گذراندم تا چه رسد به فردا .

سه شنبه 17/1/1361
چون سومين پاس نگهبانيم بود بنابراين در ساعت 2 صبح پاس بخش مرا از خواب بيدار كرده و تا ساعت 4 به نگهباني پرداختم . پس از آن كمي خوابيدم . پس از نماز صبح به صرف صبحانه كه پنير بود پرداختم . مراسم صبحگاهي نيز طبق روال همه روزه برگزار شد . پس از اتمام صبحگاهي براي نرمش و دو به خارج از پادگان رسيديم . در ساعت 8 صبح آخرين پاس نگهباني من بود بنابراين تا ساعت 10 را به نگهباني پرداختم . در ساعت 10 بود كه جناب سروان ملاح سعيد به اتفاق سرگروهبان روشندل به آسايشگاه دو كه همه در آن جمع شده بوديم آمد . قرار بود كه مسلسل يوزي را تدريس كند . بنابراين شروع به باز و بسته نمودن آن كرده و پيرامون مشخصات و مختصات و ماموريتهاي آن سخن گفت . ظهر بود كه اين كلاس تعطيل شد . نكته اي كه از قلم افتاد اين است كه جناب سرهنگ نهاوندي در مراسم صبحگاه اعلام نمود كه در پل سفيد امروز تشيع جنازه شهيدي مي باشد بنابراين يك عده مسلح از گروهان يكم بايد كه در اين مراسم شركت كنند. ولي ظهر بود كه اعلام شد بايد اين عده از گروهان ششم باشند . بنابراين براي شركت در اين مراسم جناب سروان ملاح سعيد چند نفر را كه من نيز جزو آنها بودم تعيين نمودند . و قرار شد در ساعت 3 بعد از ظهر با اتوبوس و با اوركتهاي يكرنگ و با سلاح به به پل سفيد برويم . ظهر پس از نماز به صرف ناهار كه چلو مرغ بود پرداختم . بايد بگويم كه ناهار را با عجله خورديم چونكه به ما گفته بودند كه يك ربع به سه بايد جلوي اطاق افسر نگهبان خط شويم بنابراين در ساعت تعيين شده در محل تجمع نموديم . بايد بگويم كه سلاحهايي كه قبلا صبح گرفته همان طور نزدمان بود . به هر يك از ما يك سر نيزه دادند و بعضي از ماها را به عنوان تامين انتخاب كردند . قبل از حركت پيرامون نحوه مراسم و طرز حركاتمان باما سخن گفتند  سپس سوار اتوبوس شده به پل سفيد رفتيم در آنجا مسافتي را در حالي كه گروه موزيك در جلو به نواختن مي پرداخت . رژه رفتيم تا به جلوي مسجد رسيديم . جنازه مطهر شهيد در آنجا قرار داشت . پس از لحظه اي پيكر پاك شهيد كه نام وي رحمان يوسفي بود بر روي دست عده اي از مسجد خارج گشت . مردم با ديدن اين جنازه شروع به دادن شعارهايي از قبيل مرگ بر آمريكا ، مرگ بر صدام ، اين گل پرپر ماست خميني رهبر ماست ، براي دفن شهدا مهدي بيا ، مهدي بيا ، يا حجت ابن الحسن ريشه صدام بكن نمودند . سپس در حاليكه گروه ما و برادران پاسدار پيشاپيش جمعيت حركت مي كرديم . مردم عادي نيز در پشت سر ما به تشيع جنازه مي پرداختند و با موزيك به طرف گورستان شهر حركت مي كرديم . لازم به تذكر است كه موقعي كه جنازه را از مسجد بيرون آوردند مراسم ما عمل پيش فنگ را اجرا كرديم و در طول مسير حركت اسلحه ما به صورت نگون فنگ بود . پس از اينكه طول مسير چند خيابان را پيموديم به گورستان شهر رسيديم . در آنجا پس از استقرار پيكر پاك شهيد را از تابوت خارج ساخته و به خاك سپردند و در اين حال ما عمل پيش فنگ را انجام داديم . پس از به خاك سپردن شهيد هريك از ما چند بيل خاك بر تربت پاك شهيد ريختيم . در طول مدت مراسم ما و مردم با دادن شعار همه روي خود را با خانواده شهيد ابراز داشته ، خشم خود را نسبت به استبكار جهاني ابراز داشتيم و پيمان بستيم كه راه آن شهيد را ادامه دهيم . پس از اتمام مراسم به پادگان باز گشتيم . در ساعت 5 مراسم شامگاه انجام شد . شب پس از نماز به صرف شام كه چلو خورشت قيمه بود پرداختم . و پس از پرداختن به كارهاي شخصي در ساعت 9 شب با اعلام خاموشي به استراحت پرداختم .

چهارشنبه 18/1/1361
برنامه هاي صبحگاهي طبق روال هميشه برگزار شد پس از اتمام نرمش و دو چون در مسجد سخنراني بود بنابراين تمام گروها نها در مسجد تجمع نموده بودندو ما نيز به جمع آنان پيوستيم و يكي از برادران روحاني پيرامون انقلاب اسلامي سخن گفت پس از اتمام سخنراني و كمي استراحت در ساعت 10 صبح در ميدان پادگان به خط ايستاديم . در آنجا پيرامون نحوه چاتمه فنگ با ژ-3 و ام - 1 صحبت شد . پس از آن دسته دو به فرمانده ايي جناب سروان قاسمپور و دسته يك ( دسته خودمان ) به سرپرستي جناب سروان سليمانيان براي تمرين پيرامون انواع آرايشهاي نظامي به سوي ميدان فوتبال ( زاغه مهمات) حركت كرديم . در آنجا نحوه انواع آرايشهاي نظامي ، نحوه آتش و مانورو آتش حركت (در اين اعمال يك گروه 9 نفره متشكل از فرمانده گروه ، فرمانده دسته يك و دو ، تفنگ دار ويژه يك و دو ، نارنجك انداز يك و دو تفنگ دار عادي يك و دو طوري آرايش مي بينند كه فرمانده گروه در وسط و ديگر اعضا به طور مساوي در طرفين او قرار مي كيرند در آتش و مانو