سخت ترین شکنجه در فصل سرما

مرا به داخل آسایشگاه انداختند و در آن فصل از سال پنجره های آسایشگاه را باز و پنکه های سقفی را روشن کردند....
سخت ترین شکنجه در فصل سرما

شبی در حال نماز بودم که نگهبان عراقی صدایم کرد و گفت بیا جلو! رفتم جلوی میله ها. با خشونت پرسید: برای نماز خواندن، از چه کسی اجازه گرفتی؟

جواب دادم «نماز برای خداست و برای اقامه آن نیازی به اجازه نیست.» هنوز حرف هایم پایان نگرفته بود که با مشت به صورت کوبید خون از بینی ام جاری شد. بعد دست هایم را با طناب به میله های بالای سرم بست، طوری که دست هایم بی حس شده بودند. لحظه ای بعد شش نفر سرباز عراقی وارد شدند و آنقدر به من سیلی زدند که پرده ی گوش چپم پاره شد.

سپس مرا به داخل آسایشگاه انداختند و در آن فصل از سال پنجره های آسایشگاه را باز و پنکه های سقفی را روشن کردند؛ طوریکه بچه ها از شدت سرما و برودت کبود شدند و عده ای از هوش رفتند.

راوی: آزاده سید جلال موسوی