به خدا غلط کردم

باناراحتی گفتم:(شکایت شما رو به مادرم می کنم) هنوزچند قدمی از چادر دور نشده بودم که...
به خدا غلط کردم

آمدم چادر فرماندهی گروهان. تورجی تنها نشسته بود. جلو رفتم و سلام کردم. طبق معمول به احترام سادات بلندشد. گفتم:((شرمنده محمدآقا!من با یکی دوستام قرار دارم. باید برم مرخصی و تا عصر برمی گردم.)) بی مقدمه گفت:((نه!نمی شه)) گفتم:((من قرار دارم. رفیقم منتظرمنه.))دوباره با جدیت گفت:((همین که شنیدی.))

کمی نگاهش کردم. با تمام احترامی که برای سادات داشت اما در فرامندهی خیلی جدی بود. عصبانی شدم. وقتی داشتم از چادر بیرون می آمدم با ناراحتی گفتم:((شکایت شما رو به مادرم می کنم.))

هنوز چند قدمی از چادر دور نشده بودم با پای برهنه دوید دنبال من. دستم را گرفت و گفت:((این چی بود گفتی.)) به صورتش نگاه کردم. خیس اشک بود. بعد ادامه داد:((این برگه مرخصی!سفید امضاء کردم. هرچقدر دوست داری بنویس اما حرفت رو پس بگیر.))

گفتم:((به خدا شوخی کردم اصلا منظوری نداشتم.))با دیدن حال و گریه او خودم هم بغضم گرفت.

یک سال از آن ماجرا گذشت. چند ساعت قبل از شهادتش بود. مرا دید. باز یاد آن خاطره را برای من زنده کرد و پرسید:((راستی اون حرفت را پس گرفتی))گفتم:(به خذا غلط کردم. اشتباه کردم. من به کسی شکایت نکردم.
اصلا غلط می کنم هم چین کاری رو انجام بدم.