فراق

...من بوی ابراهیم رو حس می کنم!ابراهیم آلان توی این اتاقه!همینجاست...
فراق

یک ماه از مفقود شدن ابراهیم می گذشت. هیچکدام از رفقای ابراهیم حال و روز خوبی نداشتند.
هرجا جمع می شدیم از ابراهیم می گفتیم و اشک می ریختیم.
یکی از دوستان ابراهیم گفت:ابراهیم به تمام معنا یک پهلوان بود یک عارف پهلوان.
پنج ماه از شهادت ابراهیم گذشت. هرچه مادر از ما می پرسید:چراابراهیم مرخصی نمی آید با بهانه های مختلف بحث را عوض می کردیم!
ما می گفتیم:الان عملیاته فعلا نمی تونه بیاد و... خلاصه هر روز چیزی می گفتیم.
تا اینکه یکبار مادر آمده بود داخل اتاق.
روبروی عکس ابراهیم نشسته و اشک می ریخت! جلو آمدم. گفتم:مادر چی شده!؟
گفت:من بوی ابراهیم رو حس می کنم! ابراهیم الان توی این اتاقه! همینجاست و...
وقتی گریه اش کمتر شد گفت:من مطمن هستم که ابراهیم شهید شده.
مادر ادامه داد:ابراهیم دفعه آخر خیلی فرق کرده بود هرچه گفتم:بیا بریم خواستگاری  می خوام دامادت کنم اما او گفت:نه مادر من مطمنم که برنمی گردم.  نمی خواهم چشم گریانی گوشه خانه منتظرمن باشه!
چند روز بعد دوباره جلوی عکس ابرهیم ایستاده بود و گریه می کرد. مابالاخره مجبور شدیم دایی را بیاوریم تا حقیقت را بگوید.
آن روز حال مادر به هم خورد. ناراحتی قلبی او شدیدتر شد و در سی سی یو بیمارستان بستری شد!
سال های بعد وقتی مادر را به بهشت زهرا(س) می بردیم دوست داشت به قطعه چهل و چهار برود.
به یاد ابراهیم کنار قبر شهدای گمنام می نشست.
هرچند گریه برای او بد بود. اما عقده دلش را آنجا باز می کرد و حرف دلش را با شهدای گمنام می گفت.