زندگی کنار ۹شهید گمنام

خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذاب‌هایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده مجید بنشاخته (سجادیان) است:
زندگی کنار ۹شهید گمنام

خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذاب‌هایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده مجید بنشاخته (سجادیان) است:

زمزمه اعزام کاروان بزرگ محمد رسول الله(ص) به گوشم خورد و باز هوایی شدم. دیگر به جبهه «معتاد» شده بودم و اگر مدتی می گذشت و سری به آن نمی زدم «خمار» می شدم. «می» جبهه همه ما را مست کرده بود. مسئولان مملکتی این بار تصمیم گرفتند از کل کشور کاروان بزرگی از بسیجی ها را در قالب طرح «کاروان محمد رسول الله» (ص) به جبهه ها اعزام کنند. برای این کار در سطح ایران تبلیغات زیادی انجام شد هزاران نفر بسیجی و داوطلب به جبهه جنگ هجوم بردند.

در استان بوشهر نیز استقبال از کاروان محمد رسول الله(ص) فوق العاده زیاد بود و بسیجیان زیادی در قالب گردان های مختلف به جبهه رفتند. این بار من در سفر به جبهه تنها نبودم و پسر عمویم «اسماعیل» نیز همراهم بود. دوست دیگری به نام «محمد صفایی» هم ما را همراهی می کرد. اسماعیلی اولین بار نبود که به جبهه می رفت. محمد نیز قبل از این، جبهه را دیده بود.

تاریخ اعزام اواخر پاییز ۱۳۶۴ بود. در جبهه جنوب به صورت بی سابقه ای نیرو جمع شده بود. طوری که تدارک آن ها با مشکل روبرو شد. معلوم بود عملیات بزرگی در پیش است، اما کی و کجا، هیچ یک از نیروهای عادی مثل ما نمی دانستند. من در اثر تجربه و چندین بار اعزام به جبهه می دانستم که هرگاه حجم عظیمی از نیرو در جایی تجمع کنند، قطعا عملیات در پیش خواهد بود. بعد ازعملیات خیبر و بدر، ایران عملیات بزرگی انجام نداده بود و حدس زده می شد با آن همه نیرو که بسیج شده و به جبهه آمده بودند، به زودی عملیات خواهیم داشت. کم تر کسی بود که آرزوی شرکت و حضور در شب عملیات، نداشته باشد.

ما را به ناو تیپ امیرالمؤمنین(ع)، که مقرش در منطقه «مارد» بود، اعزام کردند. ناو تیپ از شیرازی ها مستقل و نیروها و فرماندهان آن همگی بوشهری یا اهل استان بوشهر بودند.

مارد نزدیک آبادان بود. نیروها را به هفت، هشت گردان تقسیم کردند وبرای هر گردان نیز یک فرمانده و معاون فرمانده منصوب کردند. هر عده ای در قسمتی مشغول شدند. قسمت ها: توپخانه، پیاده نظام، اطلاعات و شناسایی، تخریب، تبلیغات و کارهای دیگر بود. اما وضعیت گردانی که من در آن بودم چندان مشخص نشد. دو هفته ای ما را نزدیک آبادان و محل دفن شهدای گمنام عملیات شکست حصر آبادان اسکان دادند. قبرستانی بود با نُه نفر شهید گمنام.

شبی باران  می بارید. برای ما شام آورده بودند. هوا هم سرد بود. کف خودرویی که ظرف داخل آن بود لیز و روغنی بود. در راه ظرف غذا واژگون شده بود. غذای خاکی، روغنی و کثیف شده را دوباره داخل ظرف ریخته بودند و تحویل ما دادند.

ما هم بدون آگاهی از ماجرا با اشتها غذا بخوریم. یکی، دو ساعت بعد کل گردان مسموم شد. اولین کسی که مسموم شد و حالش به هم خورد، من بودم. اسهال سختی گرفتم. بچه ها شروع کردند به مسخره کردن، اما کمی بعد خودشان نیز به درد من مبتلا شدند. صف طویلی جلوی چند مستراح گردان تشکیل شد. غذا آبگوشت بود و از آن به بعد هر گاه آبگوشت می دادند، بچه ها به شوخی می گفتند:

- امشب غذای اسهالی داریم!

اسهال دو سه روز دمار از روزگارمان در آورد.


*سایت جامع آزادگان