حلقه معرفت 69

موضوع: رزق و روزی
کارشناس: حجت الاسلام خادم الحسینی
چهارشنبه 1 مرداد / اعتکاف رمضان
حلقه معرفت 69

حجت الاسلام خادم الحسینی ضمن اشاره به اسم سال، به اقتصاد و فرهنگ با عزم ملی و مدیریت جهادی بیان داشتندچرا نگاه بعضی از مردم در رابطه با ازدواج،در زمام فعلی این گونه ( من نمیتوانم از عهده هزینه های زندگی خود برآیم،چه برسد به این که ازدواج کنم و....) بیان داشتند که این به خاطر طرز تفکر اشتباه ما نسبت به رزق و روزی است و این تفکر اشتباه عمل نادرست را در پی دارد وبعد با اشاره به آیات و روایات گفتند: راهکار،همان دغدغه ما (ازدواج وفرزند...) است. بعد به آیه6سوره مبارکه هود  و آیه 60 سوره مبارکه عنکبوت
وروایت پیامبر(ص) که فرمودند:رزق در جستجوی بنده است،شدیدتر از اجل او
و کلام گوهر بار مولا علی (ع) در نامه 72نهج البلاغه (به راستی مرگ تو از مدت معلوم و مقدر جلو نخواهد افتاد و آن چه از روزی که برای تو مقدر نشده به تو نخواهد رسید.و روایت امام صادق (ع) که فرمودند: دانستم که رزق مرا کسی نمی تواند بخورد پس مطمئن شدم، اشاره کردند.و داستانی از حضرت ابراهیم (ع) وپیر مرد کافر بیان کردند که:
حضرت ابراهیم (ع) تا مهمان بر سر سفره اش نمی نشست،غذا نمی خورد.یک روز پیر مردی را پیداکرد و به او گفت:امروز بیا با من به خانه من برویم و با هم غذا بخوریم.پیرمرد دعوت حضرت را قبول کرد.ابراهیم (ع) فرمود سفره گستردند و چون اول باید میزبان دست به طعام دراز کند،حضرت بسم الله الرحمن الرحیم گفت و شروع به غذا خوردن کرد؛ اما پیر مرد بدون اینکه نام خدا را ببرد، به خوردن مشغول شد.ابراهیم فهمید که پیر مرد کافر است روی خود را ترش کرد؛ یعنی اگر از اول می دانستم که کافر هستی، دعوتت نمی کردم.
پیر مرد هم غذا نخورده بر شترش سوار شد و رفت
و در این هنگام خطاب رسید: ای ابراهیم!!! بهترین نعمت ها که جان است به این پیر گبر دادم و صدسال است اورا که کافر است روزی میدهم. اما تو یک لقمه نان از او دریغ داشتی؟ برو و او را بیاور و از او عذرخواهی کن تا با تو غذا بخورد. ابراهیم به دنبال پیر مرد کافر رفت و از او عذرخواهی کرد و گفت: بیا برویم. من گرسنه ام و تا تو نیایی غذا نمیخورم. میخواهی بسم الله بگو میخواهی نگو. پیرمرد پرسید: تو اول مرا راه ندادی حالا چطور شده است که اینگونه مرا به منزل دعوت می کنی؟
ابراهیم (ع) گفت: خدای متعال مرا عتاب کرد و درباره تو فرمود: من صد سال است به او روزی می دهم و باز هم میدهم ولی تو یک ساعت تحمل اورا نداشتی و اورا رنجاندی.... پیرمرد اشکش جاری شد و گفت: عجب!!! آیا خدا اینگونه با من معامله می کند. پیرمرد در آن روز توبه کرد و گفت: ای ابراهیم (ع) دینت را بر من عرضه کن