دل درد

زن نصرالدین را دل درد شدیدی فرا گرفت

نصرالدین برای آوردن طبیب به بیرون رفت

به کوچه که رسید زنش از پشت پنجره گفت:دل دردم خوب شد,به طبیب نیازی نیست

اما نصرالدین گوش نداده و راه خانه طبیب را در پیش گرفت

وقتی رسید در را کوفته و طبیب راطلبید

طبیب از اندرونی بیرون آمده گفت:چه شده؟

نصرالدین گفت:زن مرا دل درد شدیدی عارض شده بود,من برای آوردن شما بیرون آمدم که از پشت پنجره گفت خوب شدم به طبیب نیازی نیست.من هم آمدم به شما بگویم که به آمدنتان نیازی نیست!
دل درد